تبليغاتX
روزگار نو

همان طور كه مي‌دانيد سقوط هواپيما در ايران ديگر چيز عجيبي نيست و مردم به آن عادت كرده‌اند؛ اتفاقا بعضي وقت‌ها كه اوضاع ممكلت حساب آشفته مي‌شود، بد نيست يكي دو تا سقوط هواپيما داشته باشيم تا بلكه مدتي مردم سرگرم شوند و از پيگيري خيلي مسايل منحرف؛ ضمن اينكه اين مساله به پيرفت علم تشخيص هويت، دانش پزشكي و نيز دانش ساخت هواپيماهاي امن در ايران كمك مي‌كند! پس مي‌بينيد كه سقوط هواپيما خيلي هم پديده‌ بدي نيست، تازه اگر از نگاه مسوولان كشور به آن نگاه كنيم خيلي هم پديده‌ي مباركي است! در ضمن فكر نكنيد سقوط هواپيما در ايران به دليل فرسوده بودن ناوگان هوايي است كه چندي پيش وزير راه فرمودند ايمني صنعت هواپيمايي در ايران 95 درصد است و 5 درصد بقيه مربوط به عوامل مافوق بشري است! از همين رو وزارت راه در توضيح علت دو سانحه‌ي هوايي اخير از همين تبصره‌ي 5 درصد استفاده كرد! اما بشنويد واکنش سران جمهوري اسلامي درباره سانحه هوايي تهران-ايروان را كه يكي از دوستانم فرستاده و من هم آن را براي مشاهده‌ي شما دوستان عزيز پيش رويتان مي‌نهم:


در پي سقوط يک فروند هواپيماي توپولوف در حوالي قزوين و کشته شدن يکصد و شصت سرنشين آن واکنش‌هاي مختلفي صورت گرفته که به برخي از آنها اشاره مي کنيم:

احمدي‌نژاد - اصلا کي به شما اطلاع داده هواپيما سقوط کرده؟ هواپيما سالم است. مدرکش هم هست.

سخنگوي وزارت خارجه - ما دخالت امريکا و رسانه‌هاي بيگانه را در امور داخلي کشورمان را شديدا محکوم ميکنيم. آنها نبايد خبر و گزارش اين حادثه را منعکس ميکردند. اين يک حادثه خانوادگي بوده و به خودمان مربوط ميشود. شايد ما دلمان بخواهد زرت و زرت هواپيماهايمان سقوط کنند اصلا به غربي‌ها چه ربطي دارد. آنها اگر راست ميگن چرا آلمان را بخاطر قتل آن خانم محجبه تحريم اقتصادي نميکنند؟

صدا و سيما - بنا به خبري که هم اينک به دست‌مان رسيد يک فروند هواپيماي آموزشي بدون سرنشين در ايالت پنسيلوانياي امريکا سقوط کرد و خسارات غير قابل جبراني به مزرعه يک امريکايي وارد کرد که بمحض تهيه گزارشات تکميليآنرا به سمع و نظر شما خواهيم رساند. در پي اين حادثه سهام بازار بورس نيويورک بميزان قابل توجهي سقوط کرد و چندين موسسه بانکي صهيونيستي اعلام ورشکستگي کردند. براي اطلاع شما بينندگان عزيز همکارمان گفتگويي انجام داده با چند تن از کارشناسان امر هواپيمانوردي و کشاورزي که در پايان خبرها پخش خواهد شد.

خواننده روزنامه کيهان
آقاي مير حسين موسوي بايد پاسخگوي کشته شدن سرنشينان هواپيماي سرنگون شده باشد. اگر او از اول نامزد انتخابات نميشد الان اين اتفاق نمي‌افتاد.


+ نوشته شده توسط قاصدک در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 18:37 |

  دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد:

اگر كوسه‌ها آدم بودند با ماهي‌هاي كوچولو مهربان‌تر مي‌شدند؟

اقاي كي گفت:البته! اگر كوسه‌ها ادم بودند

توي دريا براي ماهي‌ها جعبه‌هاي محكمي مي‌ساختند

همه‌جور خوراكي توي آن مي‌گذاشتند

مواظب بودند كه هميشه پرآب باشد

هواي بهداشت ماهي‌هاي كوچولو را هم داشتند

براي آنكه هيچ‌وقت دل ماهي كوچولو نگيرد

گاه‌گاه مهماني‌هاي بزگ بر پا مي‌كردند

چون‌كه

گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است

براي ماهي‌ها مدرسه مي‌ساختند

وبه انها ياد مي‌دادند

كه چه جوري به‌طرف دهان كوسه شناكنند

درس اصلي ماهي‌ها اخلاق بود

 به انها مي‌قبولاندند

كه زيباترين و باشكوه‌ترين كار براي يك ماهي اين است

كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند

به ماهي كوچولو ياد مي‌دادند كه چطور به كوسه‌ها معتقد باشند

و چه‌جوري خود را براي يك آينده زيبا مهيا كنند

آينده‌يي كه فقط از راه اطاعت به‌دست مي‌آيد

اگر كوسه‌ها آدم بودند

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت

از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي‌كشيدند

ته دريا نمايشنامه ای روي صحنه مي‌آوردند كه در آن ماهي كوچولوهاي قهرمان

شاد وشنگول به دهان كوسه‌ها شيرجه مي‌رفتند

همراه نمايش آهنگ‌هاي محسوركننده‌يي هم مي‌نواختند كه بي‌اختيار

ماهي‌هاي كوچولو را به‌طرف دهان كوسه‌ها مي‌كشاند

در آنجا بي‌ترديد مذهبي هم وجود داشت

كه به ماهي‌ها مي‌آموخت

زندگي واقعي در شكم كوسه‌ها اغاز مي‌شود!

                                                                          "برتولد برشت"


 

 

+ نوشته شده توسط قاصدک در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 23:26 |

در آشفته بازار ترافيكي خيابان‌هاي شهر كه هر كس قانون مخصوص به خود دارد و اصولا قانون به معناي اخص كلمه مفهومي ندارد و در شرايطي كه چهارچرخ سواران كم صبر در هر شرايطي به راه خود مي‌رانند، حكايت موتورسواران بي مرز هم در نوع خود شگفت‌انگيز است. اين دسته از سوارگان دو چرخ كه با شعار «همه‌ جاي خيابان سراي من است» در دالان‌هاي شهر جولان مي‌دهند، مرزي براي تردد خود نمي‌شناسند و از هر روزنه‌اي هر چند بي روزنه براي عبور خود استفاده مي‌كنند. برخي مي‌گويند كه چون موتورسوار بر دو چرخ مي‌راند و بعضا به ميزان جسارت و مهارت راكب آن بر يك چرخ هم مي‌چرخد و در عين حال در مواجهه با همتايان چهارچرخ پهن پيكر خود شانس چنداني براي رهايي از چنگال مرگ ندارد، 20 برابر بيشتر از شانس ملاقات با جناب عزراييل برخوردار است؛ هر چند شايد به همين نسبت هم از قابليت ررزو بليت سفر به ديار باقي براي عابران بخت برگشته برخوردار است. توصيه‌هاي مشفقانه افسران راهنمايي و رانندگي و دوستان و آشنايان به اين ماجراجويان دوپاي دوچرخ سوار كه محض رضاي خدا و خلق او كلاه ايمني بر سر بگذاريد تا خدايي نكرده در زورآزمايي با چهارچرخان آهنين سر مبارك بر باد نرود بلكه ديرتر خدمت فرشته مرگ برسيد افاقه كه نمي‌كند هيچ تازه راكبان جان را نيز برمي‌آشوبد كه ما دوست داريم سر در راه موتور دهيم و سفري به دنياي ارواح كنيم، حالا شما چي مي‌گين اين وسط؟ قانون هم وقتي اين شور را براي رفتن به آخرت در اين دسته از موتورسواران مي‌بيند تو ذوق آنها نمي‌زند و به قول خودمان خيلي گير نمي‌دهد تا راكبان مرگ با آسودگي خاطر تخت گاز به مقصد نهايي خود در آرامگاه ابديشان برسند. در فرنگستان اما اوضاع كمي بهتر است و جمعيت شيفتگان مرگ كمتر. در آنجا قانون ابهت خود را حفظ كرده و اجازه هر كاري به موتورسواران نمي‌دهد. موتورهاي بالاي 50 سيسي براي زير 18 ساله‌ها مجاز نيست و كلاه ايمني را هم نمي‌شود دو در كرد؛ البته بچه پولدارها خيلي منعي براي اين كار نمي‌بينند چون احتمالا توان پرداخت جريمه‌ي 486 دلاري استفاده نكردن از كلاه ايمني را دارند البته اگر كسي همراهشان نباشد چون اگر بي‌كلاهان موتورسوار دو نفر باشند آنوقت بايد 783 دلار از جيب مبارك هزينه كنند؛‌به عبارتي هر چه راكب بيش جيب خالي‌تر. تازه علاوه بر اين 18 نمره منفي هم در پرونده ترافيكي نامبرده ثبت مي‌شود كه اگر اين نمرات منفي بر مثبت پيشي گرفت، گواهينامه او براي مدت معيني و گاه تا ابد باطل خواهد شد. كودكان زير 12 سال نيز در برخي امارات فرنگ از سعادت حضور در جلوي موتور و لذت بازي كردن با بوق و ترمز در حين راندن  بي‌بهره‌اند. بر خلاف كشور ما كه موتورسواران اصولا از هر طرف كه صلاح بدانند سبقت مي‌گيرند و هيچ آداب و ترتيبي در اين زمينه نمي‌جويند و به همين دليل هم در موارد بسياري از قطار مرگ هم سبقت مي‌گيرند، در ديار فرنگ اين گروه از سواران تنها مجازند از سمت چپ سبقت بگيرند. در ينگه‌ي دنيا اما همان قوانيني كه بر ماشين‌ها اعمال مي‌شود در مورد موتورسواران نيز صادق است.  گرفتن گواهينامه موتور و ثبت مشخصات آن نيز در همه‌ي ايالت‌ها ضروري است. اگر قصد سفر به ديار يانكي‌ها داريد و عشق موتور و هارلي ديويدسون و امثال آن و در عين حال هنوز چهارده سالتان تمام نشده كلا خيال موتورسواري را از سر مبارك بيرون كنيد؛ تازه اگر هم چهارده ساله هستيد فقط در كانزاس و آلاسكا اجازه موتورسواري خواهيد داشت؛ فلوريدا، مي‌سي‌سي‌پي، هاوايي و لوييزيانا 15 ساله‌ها را براي موتور سواري به رسميت نمي‌شناسند. بقيه‌ي ايالت‌ها هم اصولا زير شانزده ساله‌ها را در اين زمينه آدم حساب نمي‌كنند، تازه بقيه هم براي گواهينامه موتور گرفتن كلي دنگ و فنگ دارند و بايد يك دوره آموزشي كامل موتورسواري ببينند بعد تو خيابان‌ها جولان بدهند. اگر از آن دسته موتورسوارها هستيد كه از كلاه ايمني بيزاريد و نمي‌خواهيد ريختش رو ببينيد، به شما توصيه مي‌كنيم در صورت سفر به ديار مذكور فقط در كلورادو، الينويز و آيوا تردد فرماييد چون فقط اين سه ايالتند كه قانون سفت و سختي براي استفاده از كلاه ايمني ندارند؛ البته خيلي هم دلتان را صابون نزنيد كه به زودي قانون آن در اين سه ايالت هم وضع خواهد شد. البته فكر نكنيد آن جاهايي كه چنين قانوني دارند كسي به آن محل مي‌دهد. مثلا در ايالت دلّاور همه‌‌ي موتورسوارها بايد كلاه ايمني همراه داشته باشند اما فقط زير 19 ساله‌ها بايد آن را سرشان كنند چراكه ظاهرا آمريكايي‌ها  معتقدند هر چه سنشان بالاتر برود كله‌شان سفت‌تر مي‌شود و به دليل همين سرسختي نيازي به كلاه ايمني نيست. بسياري از اين يانكي‌هاي موتورسوار سرسخت، سرسختانه با استفاده از كلاه ايمني مخالفند؛ دليلش هم خيلي منطقي است:« ما حق داريم خود را به كشتن دهيم». هر چند كه به وقت تصادف، ايالت بيچاره بايد هزينه‌هاي بيمارستان را بپردازد. به هر حال به نظر مي‌رسد موتورسواري معضلي جهاني است و ايران و آمريكا و اروپا هم نمي‌شناسد، هر چند بسته به فرهنگ ترافيكي حاكم بر هر جامعه ميزان آن متفاوت است. به هر حال از آنجا كه آرزو بر جوانان عيب نيست ما هم آرزو مي‌كنيم كه در كشورمان روزي قوانين محكمي در ارتباط با موتورسواري وضع شود و موتورسواران هم با احترام به اين قوانين، كمتر خانواده‌هاي خود را داغدار كنند.                   

   

+ نوشته شده توسط قاصدک در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 14:42 |

 بار دیگر ستاره ای درخشان از آسمان کم ستاره ی معرفت و علم بی پیرایه و مذهب بی دود رحل اقامت بر بست تا بر خوان بی کران و پر نعمت معبود خویش، زندگی جاوید آغاز کند.

جمعه سالروز شهادت مظلومانه معلم بلند اندیش و کم ادعای روزگار نه چندان دور ای مرز و بوم است که همچون فداکاری های در سکوتش، وفاتش نیز در سکوت بود؛ مردی که در شب های تاریک جهل و خودکامگی مشعلی بود فروزان و شمعی سوزان تا بیداردلان حقیقت جو و آزادگان غفلت زده با نور اندیشه او گمشده ی خود بازیابند، زنجیرهای تعصب بگسلند و در پی قافله سالار  پر عظمت اما کم نام و نشان خود، آزاد و رها در مرغزار اندیشه های ناب انسانی و عرفانی بخرامند و جانی دگر یابند؛ همو که در آن آخرین روزهای عمر پر برکتش با کوله باری آکنده از رنج نا فهمی مردم روزگار، تعصب ها و کج اندیشی های زمامداران دین، کینه توزی های دشمنان اندیشه و ناله های فروخوردهی خویش بر در دروازه ی اندیشه تکیه زده بود و خسته از نامردمی ها کج مداری های ایام، بر حال زار مردم خویش می گریست، گویی «در و دیوار بهم ریخته شان» بر سرش می شکست؛ همو که بر برخلاف مردگان متحرک روزگار خویش، از معدود زندگان آن گورستان مردگان بود و با اندیشه ی بلندش، با لحن صریحش، و با بیان ظریف و هنرمندانه اش روحی تازه بر کالبد مرده ی زمان خود دمید و طنین ندای حقیقت گویش، پرده های ظلمت و تعصب و کج اندیشی را درید، مرزهای زمان و مکان را شکافت و هر آزاده ی آزاد اندیشی را مبهوت نبوغ و بی پروایی و بلندای اندیشه ی خود ساخت تا جایی که حتی ژان پل ساتر که از سرمداران مکتب «اگزیتانسیالیسم» است درباره او می گوید: « من به هیچ دینی ایمان ندارم اما اگر قرار بود دینی برگزینم،آن بی تردید همانی می بود که شریعتی از آن پیروی می کند». شگفت است که اندیشه شریعتی آنچنان نافذ و پرصلابت و حرکت آفرین است که هنوز هم پس از سی و اندی سال از رفتنش پویایی و تازگی خود را حفظ کرده اند و گویی اینان اندیشه هایی برای تمام تاریخ بشرند و من هر وقت به سرغ آنها می روم آنچنان غرق دریای پر عمق وجودیشان می شوم که گذر زمان را متوجه نمی شوم . گویی تمام آن حرف ها در این روزگار تنگ و تاریک نامردمی ها و کج اندیشی ها که جاهلان بی هنر و بداندیش و قیل و قال پرست زمام اندیشه به دست گرفته اند و به نام اندیشه، به مبارزه با اندیشمندان حقیقیئ راستین برخاسته اند و روح تفکر را به کام مرگ کشانده اند و باز طعم تلخ جهل و مصلحت اندیشی و تعصب های بی جا را بر کام زمانه چشانده اند و در این روزگاری که پرنده تفکر و اندیشه را پروای پرواز نیست، مصداق می یابند و ذهن های پروار بسته مردم زمان بویژه به ظاهر روشنفکران را به حرکت وا می دارد و این چنین که گرچه شریعتی به تن نفس نمی کشد، اما به اندیشه زنده است و برخلاف بسیاری از ذهن های مرده، او زنده است و حرکت آفرین. شریعتی کهکشانی تابناک در آسمان اندیشه بشری است و سیاهی جهل و تعصب بد اندیشان و متعصبین بی هنر نیز نخواهد توانست شکوه، عظمت و نورانیت او را خدشه دار کند و اندیشه اش را به زوال بکشد و گواه آن هم بقای تفکر او تاکنون است که برغم تمام تلاش هایی که تا به امروز و بویژه پس از روی کار آمدن جاهلی چون احمدی نژاد برای نابودی شریعتی صورت گرفته است، او نه تنها نمرده که روز به روز محبوب تر می شوند چرا که آنکه را خدا بخواهد عزیز گرداند، خلق خدا نمی توانند ذلیلش کنند. و من تهی پیمانه بی هنر چه بگویم از مردی که به صد هنر آراسته بود اما هرگز ایمانش برایش نان نیاورد، جهادش بی سلاح بود و ایمانش بی ریا و زبانش مصون از عقده هاش و هیچ کس جز او نمی تواند معرف عظمت روح و سترگی اندیشه اش باشد، لذا کلام ناقص خود را با دعایی از او ختم می کنم که:

خدایا!

به من توفیق تلاش در شکست، صبر در ناامیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند روزی کن.

خدایا! شهرت منی را که می خواهم باشم قربانی منی که می خواهند باشم نکند.   

 

 

+ نوشته شده توسط قاصدک در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 21:51 |

 سلام. اين روزها و در حالي كه مرگ اخلاق را به چشمان خود نظاره‌گر بودم و پرپر شدن گل‌هاي اخلاق را در اين «باغ بي برگي» شاهد، حال و حوصله‌اي براي نوشتن ندارم. دوست نداشتم بعد از مدت‌ها اين گونه با شما همكلام شوم اما.... به همين دليل هم در سالروز شهادت معلم شعيد دكتر علي شريعتي تنوانستم چيزي بنويسم. با اين حال متن زير را كه بخش‌هايي از وصيت‌نامه دكتر شريعتي است را در خروجي خبرگزاري ايلنا يافتم و دريغ دانستم كه شما آزادانديشان پاك سيرت از آن بي بهره باشيد، لذا بي هيچ توضيحي آن را تقديمتان مي‌كنم. اميد كه پس از فازغ شدن از اين احوال ناخوشي كه اين روزها دارم، با فراغ بال با شما به گفت‌وگو بنشينم. متن وصيت‌نامه بدين شرح است:

خدا را سپاس می‌گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین”شغل” را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می‌دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران‌ترین ثروتی که می‌توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته‌ام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال‌ترین لقمه است.

و حماسه‌ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی‌شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدرتر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف‌تر از خودم متواضعت‌رین.

و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ‌وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی‌توانسته‌اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت‌های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می‌دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می‌آورند.

و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده‌است که “شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی‌تواند“.

و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن “متن مردم” است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده‌ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش‌های ماست.

و آخرین سخنم به آن‌ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می‌کوبیدند، این که:

دین چو منی گزاف و آسان نبود

 روشن تر از ایمان من ایمان نبود

در دهر چو من یکی و آن هم کافر!

پس در همه دهر یک مسلمان نبود

ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی‌ای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی به معنای علمی کلمه و آزادی انسانی به معنای غیر بورژوازی اصطلاح در زندگی آدمی آغاز می‌شود.

و مطلب را بن ينايشي از دكتر شريعتي به پايان مي‌برم. باشد كه تامل كنيم:

خدايا! به علماي ما مسووليت، و به عوام ما علم، و به مومنان ما روشنايي، و به روشنفكران ما ايمان، و به متعصبين ما فهم، و به فهميدگان ما تعصب، و به زنان ما شعور، و به مردان ما شرف، و به پيران ما آگاهي، و به جوانان ما اصالت، و به اساتيد ما عقيده، و به دانشجويان ما نيز عقيده، و به خفتگان ما بيداري، و به بيداران ما اراده، و به مبلغان ما حقيقت، و به دينداران ما دين، و به نويسندگان ما تعهد، و به هنرمندان ما درد، و به شاعران ما شعور، و به محققان ما هدف، و به نوميدان ما اميد، و به ضعيفان ما نيرو، و به محافظه‌كاران ما گستاخي، و به نشستگان ما قيام، و به راكدان ما تكان، و به مردگان ما حيات، و به كوران ما نگاه، و به خاموشان ما فرياد، و به مسلمانان ما قرآن، و به شيعيان ما علي، و به فرقه‌هاي ما وحدت، و به حسودان ما شفا، و به خودبينان ما انصاف، و به فحاشان ما ادب، و به مجاهدان ما صبر، و به مردم ما خودآگاهي، و به همه‌ي ملت ما همت تصميم‌ و استعداد فداكاري و شايستگي نجات و عزت ببخش!

 

+ نوشته شده توسط قاصدک در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 21:44 |

........ خاتمي رفت. ساده اما با شكوه؛ رفت تا در آستانه بهار طبيعت، جوانه هاي پرشور اميد در دل هواداران تغيير و آناني كه نمي خواهند چون گوسفنداني، بي چرا بچرند و صاحب شعور و تفكرند و ضد وضع موجود با سرماي رفتنش بخشكد؛ تا زمستان سياست و انديشه كشور شايد تا مدتها روي بهار نبيند و كالبد بي جان سياست و منطق كه دم مسيحايي سيد خوش پوش و خوش طينت پارس را به انتظار نشسته بود، جاني تازه نيابد و تفكر نفس نكشد و پرنده انديشه و خرد در زنجيرهاي تعصب و ناداني حاكمان كنوني گرفتار بماند و پرواي پرواز نيابد. خاتمي رفت تا اخلاق را فداي سياست كند؛ تا زمستان سياست، بهار اخلاق را به خود ببيند؛ تا متعصبان جاهل و بدانديش كمتر فرصت گستاخي بيابند و كمتر ساحت انديشه و اخلاق را مورد جسارت خويش  قرار دهند. خاتمي رقت تا اراذل سياست كمتر دسيسه كنند و كمتر اخلاق را زير چكمه هاي تعصب و ناداني و بي شرمي خود لگدمال كنند بلكه چند روزي بيشتر بر قدرت بمانند. نازمحمد ساده و بي آلايش رفت تا شايد برخي بفهمند كه سياست با اخلاق هم جمع مي شود و عرصه سياست تنها عرصه تنازع بر سر قدرت و توطئه چيني و ترور شخصيتي رقيب نيست، بلكه مي تواند صحنه تجلي زيباترين فضايل اخلاقي و انساني باشد. همانقدر كه خبر آمدنش قلبمان را مالامال از اميد به تغيير و بازگشت دوباره خرد بر اداره امور كشور كرد، رفتنش به همان ميزان، روحمان را فسرد، قلبمان را فشرد و غنچه هاي زيباي اميد به تعالي را در دلهايمان پژمرد. به هر روي سياستمدار دوست داشتني و هميشه محبوب ايران با همه صداقت و متانت و كرامت نفسي كه داشت رفت و بايد به اين تصميم او احترام گذاشت. سيد رفتي اما خدايا هر كجا هست به سلامت دارش

به اميد فرداهاي بهتر 

+ نوشته شده توسط قاصدک در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 0:16 |

  درود بر دوستان نیک اندیش و پاک طینت. پس از مدتها سرانجام فرصت مغتنمی برای فراغت پیش آمد تا ما نیز دمی بر آساییم و فارغ از دغدغه های درسی و کنکور ارشد به ذهن کم جانمان فرصتی برای آسودن دهیم؛ ما نیز این فرصت عزیز را غنیمت شمرده، بر آن شدیم تا لختی با دوستان وبلاگی خود که مدت مدیدی از توفیق همراهی شان محروم بودم به گفت و گو بنشینم و دیدار تازه کنیم اما هر چه بر این مغز تهی مایه فشار آوردم تا بلکه سخنی تازه بگوییم که دل تنهایی تان تازه کند چیزی عایدمان نشد تا اینکه به یاد شعری افتادم که چندماه پیش یکی از دوستان روشن اندیش و پاک  سیرت مان برای این حقیر ارسال کرده بود؛ شعری که شاید در نگاه اول ساده و کم مایه به نظر آید و اما در عمق وجودش حرف های زیادی برای گفتن و نگفتن دارد. فکر می کنم پس از خواندن این شعر شما نیز چون من لختی به تامل و تفکر فرو روید:

     جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

به هر روی آرزو داشتن خوب است اما هدفمند زندگی کردن بهتر از زندگی با آرزوهاست. آرزو از آنجا که همواره چیزی دست نیافتنی است و یا حداقل دستیابی به آن دشوار می نماید انسان را از حرکت باز می دارد اما هدف به زندگی انسان جهت می دهد و او را به حرکت وا میدارد. در طول تاریخ انسان های زیادی آرزوی پرواز داشتند اما برادران رایت هدف خود را پرواز قرار دادند و به آن دست یافتند. پس بهتر است از آرزوهایمان کم کنیم و بر اهداف بلندمان بیفزاییم.

در سایه رحمت یزدان بخشاینده

پیروز و سربلند و موفق باشید

+ نوشته شده توسط قاصدک در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 17:4 |

 

درود. بسیار خرسندم از اینکه پس از فترتی طولانی دگر بار نوفیق حضور در جمع شما دوستان عزیز را یافتم. به راستی که دل مشغولی های درسی این روزها مجال همراهی دوستان و بهرهمندی از صدق نفس ایشان از ما سلب نموده. به هر روی همین چند دقیقه نیز برای بازسازی قوای روحی فرصت مغتنمی است. اما امروز اندکی در باب اقتصاد و نمودهای در برخی کشورهای دنیا سخن خواهیم گفت. همانگ.نه شما نیز مستحضرید، امروزه اقتصاد به یکی از پیچیدگی های زندگی بشر بدل گشته است و تاثیر به سزایی در کیفیت زندگی او دارد. به سخن دیگر، اقتصاد پویا سنگ بنای جامعه ای پویا،سالم و پیشرفته است و هر گونه نا به سامانی در آن روند حرکتی جامعه به سوی پیشرفت را با مشکلات عدیده ای روبرو می سازد. کاری به نظریه های فراوانی که تا امروز در حوزه اقتصاد مطرح شده است نداریم اما آنچه مسلم است آنکه اقتصاد امروز با حوزه های چون سیاست، فرهنگ و در برخی کشورها، دین رابطه ای تنگاتنگ دارد و تحت تاثیر این حوزه ها تغییراتی را متحمل می شود. ایران نیز از جمله کشورهایی است که اقتصاد ایران از سویی با باورهای دینی گره خورده و از سوی دیگر خواهان بهره گیری از مدل های اقتصادی رایج دنیا است و در این سردرگمی ویران کننده، تنها افراد جامعه اند که متضرر می شوند. ما در کشور خود نظریه پرداز اقتصادی نداریم و از این رو توان تطبیق مبانی اقتصادی روز دنیا با اعتقادات دینی خود و در نتیجه ارایه مدل اقتصادی متناسب با نیاز ها، باورها و موقعیت کنونی کشور خود را نداریم و از سوی دیگر هم نمی خواهیم مدل های اقتصادی دنیا را به طور کامل بپذیریم؛ به همین دلیل کشور در برزخ اقتصادی به سر می برد و هر روز بی برنامه تر از قبل، تصمیمات جدید و بعضا محیر العقولی اتخاذ می شوند که نتیجه آن تورم 28 درصدی و وضعیت اسق باری که همه شاهد آن هستیم. بگذریم. یکی از دوستان خوش ذوق ما مبانی اقتصادی برخی کشورهای دنیا که زیربنای رفتارهای اقتصادی آنان به شمار می رود را بررسی و با یکدیگر مقایسه کرده که خواندن آن چندان خالی از لطف نیست:

 

اقتصاد مرسوم :
دو تا گاو ماده دارین ... یكیش رو می فروشین و یه گاو نر می خرین... به تعداد گاوهای گله ی شما افزوده میشه و اقتصاد رشد می كنه... پول براتون همینطور سرازیر میشه و می تونین به بازنشستگی و استراحت بپردازین ...


اقتصاد هندی :
دو تاگاو ماده دارین ... اونها رو می پرستین و عبادت می كنین!


اقتصاد پاكستانی :
هیچ گاوی ندارین ... ادعا می كنین كه گاوهای هندی مال شما هستن ... از آمریكا طلب كمك مالی می كنین ... از چین طلب كمك نظامی می كنین ... از انگلیس هواپیماهای جنگی ... از ایتالیا توپ و تانك ... از آلمان تكنولوژی ... از فرانسه زیر دریایی ... از سوییس وام بانكی ... از روسیه دارو ... و از ژاپن تجهیزات ... با تمام این امكانات گاوها رو می خرین و بعد ادعا می كنین كه توسط جهان مورد استثمار قرارگرفتین !


اقتصاد آمریكایی :
دو تا گاو ماده دارین ... یكیش رو می فروشین ودومی رو تحت فشار مجبور می كنین كه به اندازه ی ۴ تا گاو شیر تولید كنه ... وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی می كنین ... تقصیر رو گردن یه كشور گاودار میندازین و بعد طبیعتا" اون كشور یه خطر بزرگ برای بشریت به حساب میاد ... یه جنگ برای نجات جهان به راه میندازین و گاوها رو به چنگ میارین!


اقتصاد فرانسوی :
دو تا گاو ماده دارین ... دست به اعتصاب می زنین چون می خواین سه تا گاو داشته باشین!


اقتصاد آلمانی :
دو تا گاو ماده دارین ... اونها رو تحت مهندسی ژنتیك قرار میدین ... بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر می كنن و ماهی یه وعده غذا می خورن و خودشون شیرشون رو می دوشن!


اقتصاد انگلیسی :
دو تا گاو ماده دارین... كه هر دو تاشون گاو دیوونه هستن! ﴿جنون گاوی دارن! ﴾


اقتصاد ایتالیایی :
دو تا گاو ماده دارین ... نمی دونین كه اونها كجا هستن ... پس بیخیال میشین و میرین سراغ ناهار و شراب و استراحتتون!

اقتصاد سوییسی :
۵۰۰۰ تا گاو مادهدارین ... هیچكدومشون مال خودتون نیستن ... از كشورهای دیگه پول می گیرین كه دارین گاوهاشون رو نگه می دارین!


اقتصاد ژاپنی :
دو تا گاو ماده دارین... اونها رو از نو طراحی ژنتیكی می كنین ... هیكل گاوهاتون یك دهم اندازه ی طبیعی میشه و ۲۰ برابر معمول هم شیر تولید می كنن ... بعد شونصد تا كارتون و عكس برگردون وآدامس با شخصیت گاوهاتون با چشمهای درشت می سازین و اسمش رو میذارین Cowkemon و توی تمام جهان پخش می كنین و می فروشین !

اقتصاد روسی:
دو تا گاو ماده دارین ... اونها رو می شمرین و متوجه میشین كه ۵ تا گاو دارین ... اونها رو دوباره می شمرین و می فهمین كه ۴۲ تا گاو دارین ... اونها رو دوباره می شمرین و متوجه میشین كه ۱۷ تا گاو دارین ... یه بطری ودكای دیگه باز می كنین و به خوردن و شمردن ادامه میدین!


اقتصاد چینی:
دو تا گاو ماده دارین ... ۳۰۰ نفر آدم دارین كه گاوها رو می دوشن ... بعد ادعا می كنین كه سیستم استخدامی و شغلی كاملی دارین و تولیدات گاویتون در سطح بالایی قرار داره و هر كس رو هم كه آمار واقعی رو بیان كنه بازداشت می كنین!


اقتصاد ایرانی :
دو تا گاو ماده دارین كه هر دو تاشون ازباباتون به ارث رسیده ... یكیش رو دولت بابت عوارض و مالیات و خمس و زكات و سهم صداو سیما و سهم بنیاد های مختلف و غیره ضبط می كنه ... دومی رو هم قربونی می كنین و نذر قبولی توی دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم و عقل درست و حسابی و ... می كنین و اقتصاد كماكان فلج می مونه

+ نوشته شده توسط قاصدک در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 11:52 |

درود.امروز می خواهیم نگاهی گذرا به وضعیت اجتماعی زنان در آمریکا، ایران و عربستان که هر کدام دربستر فرهنگی متفاوتی رشد و زندگی می کنند، بیندازیم؛ اما قبل از آنکه طنز تلخی را که یکی از دوستان ظریف اندیش و باریک بینم برایم ارسال کرده در معرض نقد شما بگذارم، لازم به اجمال بررسی وضعیت اجتماعی زن در این سه فرهنگ را مرور کنیم؛ هر چند اطلاعات چندانی در این زمینه ندارم و آنچه در ادامه می آید تنها نظر شخصی اینجانب است.

پس ظهور جنبش فمینیسم در غرب که خواستار برابری حقوق زنان در مقابل مردان بود، بافت اجتماعی جوامع غربی تا حدودی تغییر کرد و زنان را به تامل و بازنگری در توانایی های بالقوه و بالفعل خود ترغیب کرد و دامنه تاثیر آن تا حدی رفت که بسیاری از قوانین جواع غربی تغییر کرد و حضور زنان در عرصه فعالیت های اجتماعی پررنگ تر شد و شکلی تازه به خود گرفت؛ زنان از لاک بی تحرکی خارج شدند و با باور توانایی های خویش، مسوولیت های اجتماعی را بر عهده گرفتند و در بسیاری از زمینه ها نیز از مردان پیشی گرفتند تا ثابت کنند اگر بخواهند و خود را باور داشته باشند، آن ها هم می توانند همپای مردان د بسیاری از امور اجتماعی فعالیت کنند. جنبش فمینیسم با تغییر نوع نگاه به زن توانست تا حدود زیادی نقش زنان در تحولات جامعه را احیا کند و آنان را از انسان هایی ضعیف و ناتوان در عرصه اجتماعی، به نیروهایی پرتوان و تاثیرگذار مبدل سازد. دامنه این تغییرات شرق را هم فراگرفت و در بسیاری از کشورهای این منطقه نیز تاثیر شگرفی نهاد. ایران نیز از این قاعده مستثنی نبود و تحت تاثیر این جنبش، تغییراتی را در بافتار اجتماعی خود دید. اما جالب است که زنان ما در حالی به استقبال از این نظریه رفتند که اسلام 1400 سال پیش از تساوی و نه برابری حقوق زن و مرد سخن به میان آورده است و زن را جایگاه و منزلتی رفیع بخشیده؛ کما اینکه در دورانی که دخترداری ننگ به شمار می رفت و زنان در سیاه ترین دوران تاریخی خود به سر می بردند، پیغمبر اکرم با بوسیدن دست دختر گرانقدرش غرور از دست رفته زنان را به آنها بازگرداند؛ در قرآن نیز بارها و بارها بر جایگاه رفیع و پر منزلت زنان تاکید شده و ملاک برتری را تقوی و پاکدامنی عنوان داشته است و بر خلاف فمینیسم که در برابر اعطای حقوق اجتماعی، شان و منزلت انسانی و الهی زن را به لجن کشیده و او را خالی لز هویت کرده است و با طرح شعار آزادی جنسی، او را به نازل ترین سطح ممکن تنزل داده، اسلام در کنار توجه به جنبه های اجتماعی زنان، شرافت و نجابت آن را نیز حفظ کرده و بر محافظت از آن تاکید دارد؛ هر چند این مساله نیز مانند بسیاری از جنبه ها و حقایق اسلام مغفول مانده و حتی وارونه جلوه داده شده است. در عربستان و کشورهای عربی که ظاهرا هیچ گاه نمی خواهند به لحاظ فکری رشد کنند و اگر پیامبر اسلام از این سرزمین ظهور نمی کرد معلوم نبود امروز چه وضعیتی داشتند، نگاه به زن همچنان نگاهی سنتی است و او از بسیاری حقوق اجتماعی محرومند؛ زنان در کشورهای عربی حق رای دادن ندارند و نمی توانند در بیرون از خانه فعالیت داشته باشند و.... اما کشور ما که از سابقه ای دیرین در عرصه فرهنگ و تمدن برخوردار است، امروز و در برابر سیل بنیان کن تهاجم فرهنگی غرب و نیز بی تدبیری ها، کج اندیشی ها و غفلت مسوولان امر، در زیر چکمه های استعمار له می شود و انگار هیچ کس از بین رفت نجابت و شرف دختران و زنان ایرانی را خطر نمی انگارد؛ اگر به بافتار هویتی زنان ایران نگاهی دقیق داشته باشم، به گفته دکتر شریعتی، سه تیپ شخصیتی برای زنان ایرانی می توان در نظر گرفت: دسته اول گروهی هستند که در لاک سنت فر رفته اند و تسلیم باورهای سنتی در قبال زن هستند؛ باورهایی که زن را موجودی ضعیف می انگارد و برای او نقشی فراتر از همسرداری و تربیت فرزند قائل نیستند؛ گروه دوم زنانی اند که یکسره تسلیم ماسک خوار کننده و تحمیلی غرب اند؛ ماسکی که زن را عروسکی می داند در خدمت شهوت مردان هرزه؛ ماسکی که زن را از شرافت تهی می کند و او را اسیر زندان نفس می گرداند؛ و اما دسته سوم گروهی از زنان اند که نه می خواهند اسیر سنت باشند و نه غرق در لجن زار فرهنگ غرب، آنها می خواهند خودشان باشند اما نمی دانند چگونه؛ برای آنها «چگونه بودن» مساله است و سخت برای یافتن پاسخ این پرسش در تب و تابند، اما دریغ که کسی برای پاسخ گویی به این پرسش اساسی آنها تلاشی نمی کند؛ و از این روست که روزی اوشین را الگوی خود قرار می دهند و دگر روز شیفته یانگوم می شوند! حال آنکه در فرهنگ دینی خود، فاطمه را چون ستاره ای بر تارک آسمان بشری می بینند و نمی توانند از او الگو بگیرند؛ فاطمه ای که حقیقتا الگوی بی بدیل زن مسلمان و بهتر بگوییم زنی که می خواهد خودش باشد است، اما 1400 سال است که لای در و دیوار مانده و ما جز ناله و نفرین از او چیزی نمی دانیم؛ تنها اطلاعات ما از این شخصیت بزرگوار تاریخ بشریت این است که همسر علی (ع) بوده و دختر پیغمبر اسلام و دیگر هیچ!!! حال آنکه اگر زوایای متعدد زندگی اجتماعی و خصوصیات شخصیتی آن بزگوار به درستی شناخته و تبیین شود، به بسیاری از پرسش های زنان ما پاسخ داده خواهد شد و دیگر زن مسلمان نازی ندارد تا در زباله دانی فرهنگ غرب به دنبال الگوی رفتاری خود بگردد.

خواستم تنها مقدمه ای بر مطلب زیر بنویسم که گویا خود مطلب دیگری شد؛ چه کنم که حرف برای گفتن و نگفتن فراوان است و مجال اندک. به هر حال بیش از این به این مبحث نمی پردازم و شما را به خواندن طنز تلخی که وعده آن داده بودم دعوت می کنم:

 

اگر یک زن سیگار بکشد:
در امریکا به او می گویند :زنیکه سیگاری
در ایران به او می گویند : زنیکه معتاد فاحشه خیابانی لجن!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

اگر یک زن برای برابری حقوق زن و مرد تلاش کند:
در امریکا به او می گویند : فمنیست
در ایران به او می گویند :تهمینه میلانی
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

اگر یک زن مورد تجاوز قرار بگیرد :
در امریکا او را به آسایشگاه روانی می برند تا او را به زندگی اجتماعی باز گردانند.
در ایران او را به آسایشگاه روانی می برند و او در آنجا خودکشی می کند!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

اگر جسد زنی در یکی از میدان های شهر و درون یک کیسه پلاستیکی پیدا شود:
در امریکا : احتمالاً او یک زن خیابانی و بی خانمان بوده.
در ایران:احتمالاً شوهر غیرتی اش او را کشته
در عربستان: صد در صد بر اثر جراحات وارده ناشی از سنگسار به قتل رسیده است!

زنان:
در امریکا اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و ... تحصیل نمایند.
در ایران اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و .... به شرط تفکیک ****تی تحصیل نمایند
در عربستان اجازه دارند از بین بی سوادی و سنگسار یکی را برگزینند!

در امریکا: مادر و پدر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان هستند.
در ایران: مادر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان است.
در عربستان:فرقی نمی کند که مادر مسئول چیست چون در هر صورت سنگسار می گردد.

اگر زنی بخواهد از شوهرش جدا شود:
در امریکا:درخواست طلاق می دهد و نیمی از سرمایه شوهرش به او میرسد( زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی:دو هفته)
در ایران:در خواست طلاق می دهد و در صورتی که هیچ ادعایی نسبت به نفقه و مهریه نداشته باشد میتواند از همسرش جدا گردد(زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی: 14 الی 15 سال!)
در عربستان:درخواست طلاق میدهد و شوهرش اجازه دارد او را سنگسار کند

یک دختر 18 ساله:
در امریکا نیازی به اجازه کسی برای انجام کارهایش ندارد.
در ایران تنها برای دست شویی رفتن و تنفس نیازی به اجازه کسی ندارد!
در عربستان اصولاً هیچ اجازه ای ندارد!!!

تبریک می گم شما پدر شدید، بچتون یه دختره
در امریکا: Oh God Thanks
در ایران: خاک بر سرت حلیمه! بازم دختر زاییدی؟!؟!
در عربستان: نعم؟البنت؟ لا لا لا! أنا بد بخت! سنگ سار یا زنده فی القبر هذه الدختر!

زنی به شوهرش خیانت کرد....
در امریکا:طلاق ....
در ایران: فحش، کتک ، اسید ، چاقو ، قتل ناموسی.....
در عربستان: به دلیل دلخراش بودن صحنه ها از بیان آن عاجزیم!

 

+ نوشته شده توسط قاصدک در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 15:57 |

درود بر دوستان نیک سیرت و پاک اندیش. حالتان چون باشد؟ روزگار بر طبع لطیفتان سازگار است یا بر دور مخالف می گردد؟ امید که کسالتی بر وجود مبارکتان عارض نباشد و آیینه زلال روح و اندیشه تان از هر گرد وغباری عاری بود.آنچه امروز می خواهم بدان بپردازم شاید مبحثی تازه نباشد اما ماهیتی نوپدید دارد؛ ماهیتی که به هیچ روی منطبق با فرهنگ دینی و ملی ایرانیان نیست بلکه ماسک تحمیلی غرب است که بر صورت های پاک جوانان ایرانی نشسته است و چهره ای غبار آلود و غیر واقعی از آنان بدست داده است. مساله ای که از دیرباز همراه آدمی بوده و تا ابد خواهد بود اما شکل امروز آن نه آن چیزی است که انسانیت را شایسته آن باشد؛ و آن مساله عشق است. عشق های فانتزی امروز نه تنها جلوه ای از انسانیت نیستند بلکه  گاه برآمده از خوی حیوانی اند و رنگ و بوی آدمیت به خود ندارند. عشق های ظاهری که چون تهی مایه اند و از سر احساس اند نه آگاهی و شناخت، دوامی ندارند و به نسینی از هم می پاشند. گواه این مدعا نیز آمار روزافزون طلاق در کشور ماست که امروز به یکی از جدی ترین دغدغده های ایرانیان بد گشته است و افسوس که هیچ کس نیز فکری برای علاج آن نمی کند. چندی پیش مرا با یکی از دوستان خوش طینت و ژرف اندیشم مباحثه ای صورت داد پیرامون همین موضوع که در نهایت به تلخ کامی انجامید و آن دوست بر خلاف آنچه از او انتظار می رفت، به جای اینکه گفته های مرا حلاجی کند و ایده های خود را در این باب نیک مطرح کند، موضع تندی گرفت و مرا به بد اندیشی و تاریک نگری متهم ساخت و از من سخت رنجیده خاطر گشت و کدورت به دل گرفت و از آن پس نیز کمتر از او خبر یافتم و گویا همچنان نیز آزرده خاطر است. من در گفت و گو عشق های امروزی را فانتزی خواندم و آلوده به هوس که چند صباحی می زیند و در کوتاه زمانی نیز به زوال می آیند، چرا که بر پایه احساس استوارند نه عقل؛ کمتر بوی صداقت می دهند و درون مایه ای بیشتر از ریا و دروغ دارند تا صداقت و پاکی. امروز کمتر پیش می آید که طرفین ازدواج واقعیت های خود را بر دیگری عرضه دارند تا هر یک بتوانند تصمیمی منطبق بر واقعیت بگیرند نه هاله مبهمی از شک و تردید؛ حباب زیبایی که که دو طرف از ویژگی های روحی و اخلاقی یکدیگر می سارند دیری نمی پاید که می ترکد و آنگاه است که واقعیت های تلخ برملا می گردند، اما چه سود که هنگام کشف آنها گذشته است و کاری از پیش نمی توان برد جز....

به هر روی قصد آن ندارم تا به واکاوی دلایل تهی مایه بودن بیشترینه عشق های این روزگار بپردازم چرا که نه شایستگی طرح آن دارم و نه مجال کافی، بلکه می خواهم تصویری نو از «دوست داشتن» و «عشق» از منظر یکی از بزرگ ترین و ژرف اندیش ترین متفکران مسلمان معاصر، معلم شهید دکتر علی شریعتی، در مقابل دیدگان حقیقت جویتان ترسیم کنم، بلکه مفید واقع شود. هر چند می دانم وبلاگ محقر من مخاطب چندانی ندارد، اما امید به اینکه حتی یک نفر از این مبحث بهرهمند گردد، مرا جسارت نگاشتن می دهد.  و اما شریعتی دوست داشتن و عشق را این گونه تصویر می کند:

"«دوست داشتن» از «عشق» برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد؛ و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است. و دوست داشتن، از روح طلوع می کند و تا هر جا که روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد، اما دوست داشتن، در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست.

عشق، در هر رنگی و سطحی با زیبایی محسوس، در نهان یا آشکار رابطه دارد، اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند. عشق، توفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است؛ اما دوست داشتن، آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد، ضعیف می شود؛ اگر تماس دوام یابد، به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و «دیدار و پرهیز» زنده و نیرومند می ماند؛ اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست؛ دنیایش دنیای دیگری است.

عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؛ یک «خودجوشی ذاتی است»؛ و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یک جانبه می ماند؛ اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند؛ و از این روست که همواره پس از «آشنایی» پدید می آید.

عشق جنون است؛ و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی«فهمیدن» و« اندیشیدن» نیست؛ اما دوست داشتن در اوج معراج اش، از سر حد عقل فراتر می رود، و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.

عشق، زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند؛ و دوست داشتن، زیبایی های دلخواه را در «دوست» می بیند و می یابد.

عشق، یک فریب بزرگ و قوی است؛ و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

عشق، در دریا غرق شدن است و دوست داشتن، در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را می گیرد؛ و دوست داشتن می دهد.

عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن؛ و دوست داشتن، لطیف و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.

عشق همواره با شک آلوده است؛ و دوست داشتن، سراپا یقین است و شک ناپذیر.

از عشق هرچه بیشتر می نوشیم سیراب تر می شویم؛ و از دوست داشتن، هرچه بیشتر، تشنه تر. عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود؛ و دوست داشتن، نوتر.

عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند؛ و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد.عشق، تملک معشوق است؛ و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند؛ زیرا عشق جلوه ای از خودخواهی و روح تاجرانه یا جانورانه ی آدمی است و چون خود به بدی خود آگاه است، آن را در دیگری که می بیند از او بیزار می شود و کینه برمی گیرد؛ اما دوست داشتن، دوست را محبوب و عزیز می خواهد و می خواهد که همه ی دلها؛ آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند که دوست داشتن جلوه ای از از روح خدایی و فطرت اهورایی آدمی است؛ و چون خود به قداست ماورایی خود بیناست، آن را در دیگری که می بیند، دیگری را نیز دوست می دارد و با خود آشنا و خویشاوند می یابد.

در عشق، رقیب منفور است؛ و در دوست داشتن است که «هوارداران کوی اش را، چون جان خویشتن دارند». حسد، شاخصه ی عشق است؛ چه، عشق، معشوق را طعمه ی خویش می بیند و همواره ر اضطراب است که دیگری از چنگ اش نرباید؛ و اگر ربود، با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد؛ اما دوست داشتن ایمان است، و ایمان یک روح مطلق است، یک ابدیت بی مرز است، از جنس این عالم نیست.

عشق، ریسمان طبیعت است و سرکشان را به بند خویش می آورد تا آنچه را آنان خود از طبیعت گرفته اند، به او باز پس دهند، و آنچه را مرگ ستانده است، به حیله عشق، بر جای نهند؛  که عشق تاوان دِه مرگ است. اما دوست داشتن، عشقی است که انسان دور از چشم طبیعت، خود می آفریند، خود به آن می رسد، خود ان را «انتخاب» می کند.

عشق اسارت در دام غریزه است؛ و دوست داشتن، آزادی از جبر مزاج. عشق، مامور تن است، و دوست داشتن، پیغمبر روح. عشق یک «اغفال» بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرّگی، که طبیعت سخت آنرا دوست می دارد، سرگرم شود؛ و دوست داشتن زاده ی وحشت از غربت است، و خودآگاهی ترس آور ادمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده.

عشق، لذت جستن است؛ و دوست داشتن، پناه جستن. عشق، غذا خوردن یک گرسنه است؛ و دوست داشتن،« هم زبانی در سرزمین بیگانه یافتن» است.

عشق گاه جا به جا می شود و گاه سرد می شود و گاه می سوزاند. اما دوست داشتن، از جای خویش، از کنار دوست خویش، بر نمی خیزد؛ سرد نمی شود، که داغ نیست؛ نمی سوزاند، که سوزاننده نیست.

عشق رو به جانب خود دارد؛ خودخواه است و «خودپا» و حسود؛ و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید. اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد؛ دوست خواه است و دوست پا و خود را برای دوست می خواهد، و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست.

عشق اگر پای عاشق در میان نباشد نیست؛ اما در دوست داشتن، جز دوست داشتن و دوست، سومی وجود ندارد.عشق به سرعت به کینه و انتقام بدل می شود و آن هنگامی است که عاشق خود را در میانه نمی بیند؛ اما از دوست داشتن به آن سو راهی نیست. و هرگاه آنکه «دوست داشتن» را خوب می داند و خوب احساس می کند، خود را در میانه نمی بیند، به سرعت و به سادگی، به فداکاری و ایثاری شگفت و بی شایبه و بزرگ و باشکوه و «ابراهیم»وار بدل میشود."

دوستان عزیز، آنچه گفتنی بود شنیدید؛ حال قضاوت با شماست. اما قبل از آنکه به فضاوت بنشینید، وجودتان را از تعصب و غرض پاک کنید و چون همیشه، زلال بیندیشید تا آنچه می گویید دیگران را چراغی باشد به سویی فردایی بهتر. منتظر نظرات گران بهایتان می مانم.

بدرود      

       

+ نوشته شده توسط قاصدک در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 22:14 |

درود بر شما دوستان گرانسنگ و عزیز. همان طور که می دانید پس از روی کار آمدن دولت احمدی نژاد تمامی نهادهایی اجرایی و غیر اجرایی! کشور از وجود نیروهای دوم خردادی و به قول دولتمردان کنونی، نالایق و غیر مومن و غیر انقلابی!! پاک شد و نیروهای کاردان، شایسته، نخبه،کارشناس، مدبر، فهیم،باسواد،لایق،مومن، انقلابی و.... جای آنان را گرفتند و به همین سبب است که هر روز شاهد پیشرفت چشمگیر کشور در عرصه های مختلف هستیم!!!!( از جمله این پیشرفت های محیر العقول رسیدن نرخ تورم از 14.5 درصد سال 83 به 26 درصد کنونی است!!!)؛ لذا از آنجا که ما از این همه پیشرفت و ترقی که در سایه بذل توجه دولت احمدی نژاد به نخبگان بدست آمده بسیار خرسند و شادمانیم و از داشتن چنین مدیران کاردان و نخبه ای به خود می بالیم لذا بر آن شدم تا پاره ای از جملات گهر بار و پر محتوای مسوولان کشور که بیشترینه آنها توسط یکی از دوستانم گلچین و برایم ارسال شده است و بخشی را نیز خود فرآهم آورده ام را در معرض دیدگان شما دوستان عزیز تر از جانم قرار دهم تا شما نیز در این شادی سرشار با بنده شریک شوید. البته به یاد داشته باشید از آنجا که جملات زیر بسیار عمیق و سنگین هستند، لذا از شما عاجزانه خواهشمندم تا به هنگام مطالعه آنها نهایت دقت و توجه را مبذول دارید. باشد که مورد قبول درگاهتان قرار گیرد.

سردار رادان: "قرار گرفتن چكمه بر روي شلوار به دليل نشان دادن بخشي از برجستگي بدن از مصاديق شرع است و تبرج به حساب مي آيد."

آيت الله جوادي آملي: "دانشمندان فيزيك، شيمي، بارانشناسي و زمين شناسي بدون پسوند اسلامي نفهمند".

حسني، امام جمعه اروميه: "اگر فرد مشركي را وقتي فهميديم كه واقعاً مشرك شده، بايد او رابسوزانيم؛ اگر با گلوله هم بود اشكالي ندارد". 

امام جمعه شيراز: "گراني خانه باعث شد جوان پاك ما به جاي مسكن، دوست دختر و دوست پسر بگيرند".

شكوفه گلخو، رييس دانشگاه الزهرا: "بدحجابي زنان موجب فعال شدن غده هيپوفيز مردان در توليدمثل مي شود".

قرائتي: "ما آخوندها هميشه مثل گاز اشك آور عمل مي كنيم؛ فقط بلديم گريه مردم را درآوريم".

احمدي نژاد: "ما يك كشور آزاد هستيم".

سيد حسين مرعشي: "احمدي نژاد نه فقط معجزه هزاره سوم، كه معجزه هزاره چهارم هم هست".

امام جمعه تبريز: "علت زلزله اخير تبريز، اظهارات اعلمي نماينده تبريز در مورد سيدالشهدا بود".

آيت الله خزعلي: "حجاب موجب بالا رفتن معدل دانشجويان ميشود".

احمدي نژاد: "در ايران همجنسگرا نداريم".

آيت الله اميني، امام جمعه قم: "سنگسار بايد علني باشد".

احمدي نژاد: "ايران قدرت اول جهان است".

آيت الله حسني: "اگر مومنين غسل جمعه را انجام ندهند مشكلات كمبود گاز مرتفع مي شود."

وزير مسكن: "ساكنان شهرهاي بزرگ اميدي به خانه دار شدن نداشته باشند."

وزارت اطلاعات: "سنجابهاي جاسوس در مرز دستگير شدند."

احمدي نژاد: نفت را سر سفره مردم مي آوريم، … بعد از انتخابات: "نفت خوردني نيست كه سر سفره ها بياوريم."

الهام، سخنگوي (وقت) دولت: "نفت را سر سفره مردم نمي آوريم، بوي بد مي دهد."

مسئولين نيروي انتظامي در ملاقات با يك گروه از وزارت كشور آلمان آمادگي خود را براي تامين امنيت بازيهاي جام جهاني (در آلمان) اعلام كردند.

اسماعيل ططري، نماينده سابق كرمانشاه: "آلماني ها اگر بشر بودند يك زن رقاص رئيسشان نمي شد."

احمدي نژاد: " اينها …. به اندازه بزغاله هم از دنيا فهم و شعور ندارند". 

 ."
با شكلات راضي نمي شويم" : علي لاريجاني در جريان رسيدگي به پرونده هسته اي ايران

لاله افتخاري، نماينده مجلس شوراي اسلامي: "در سرزمين اسلامي نبايد يك مريض زن بدست نامحرم مداوا شود".

شكراله عطارزاده، نماينده مجلس هفتم: "كونداليزا رايس يك پير دختر امريكايي ولگرد است كه ناكامي هاي جنسي وي موجب عقده شده است."

سخنگوي دولت، پس از تصويب لايحه بودجه: "دولت مسئول گرانيهاي سال آينده نخواهد بود".

 
آنقدر كه به فكر آفتابه لگن هستيم به فكر تقويت محتواي برنامه ها نيستيم"." وزير كشور (در مورد انتخابات)

احمدي نژاد: "امريكا به ايران حمله نمي كند چون من مهندسم و مسائل را تحليل مي كنم".

 
احمدي نژاد: "يه دختر بچه دو ساله … زبونشنون اسپانيوليه .. يه نيگاه كرد به من، گفت: "اين محموده ، اين محموده".

احمدي نژاد: "يكي از شخصيتهاي شرق آسيا، از مسئولين درجه يك اومد به ديدن ما ..خلاصه حرفش اين بود كه اومده بود زنبيلش رو بذاره تو صف بگه ما مشتري شما هستيم".

."دختر ۱۶ ساله اي در خونه شون انرژي هسته اي را كشف كرده" احمدي نژاد:


حجت الاسلام و المسلمين مهدي پور، محقق و پژوهشگر مهدويت: "رواج بي بندو باري در يك جامعه باعث بروز زلزله مي گردد".

احمدی نژاد در جمع طلاب حوزه علمیه قم: "معتقدم در حال حاضر امام زمان کشور را اداره می کند".

محمد علی آبادی، رییس سازمان تربیت بدنی در آیین افتتاح ورزشگاه 15 هزار نفری زاهدان: "ایران آمادگی برگزاری المپیک را دارد".  

احمدی نژاد:"ایران باید به الگوی اقتصادی جهان تبدیل شود".

جنتی، رییس شورای نگهبان:" نامه احمدی نژاد به بوش الهام الهی بود".

پورمحمدی، وزیر سابق کشور پس از اعلام نتایج انتخابات: "انتخابات مجلس هشتم سالم ترین انتخابات پس از انقلاب بود".

احمدی نژاد در واکنش به گرانی ها: " سر کوچه ما همه چیز ارزان است، از آنجا خرید کنید".

مشاور مطبوعاتی رییس جمهور: "بیشترین آزادی بیان در دولت نهم وجود داشته است".

وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در مشهد: "کودتای خزنده در مطبوعات در حال شکل گیری است".

جوانفکر، مشاور رسانه ای رییس جمهور در پاسخ به علت توقیف سه روزه خبرگزاری فارس: "خواستیم بقیه درس عبرت بگیرند".

احمدی نژاد: "برای مدیریت جهان برنامه داریم".

الهام، سخنگوی دولت در نخستین کنفرانس خبری در سال 87: "تغییرات کابینه دروغ سیزده است".

دو روز بعد و پس از تغییر وزرای اقتصاد و کشور، الهام: "احمدی نژاد با من هماهنگ نکرده بود".

رییس سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی:" سرویس های بهداشتی در جذب توریست موثر است؛ برنامه گسترده ای برای ساخت سرویس های بهداشتی در جاده های کشور داریم".

در اوج بحران گاز در فصل زمستان در پاسخ به تلاش های انجام گرفته برای رفع مشکل نبود گاز، فرماندار کاشمر: "مردم تا خرداد صبر کنند، مشکل گاز حل خواهد شد".

 

 البته به این جملات شگفت انگیز اما واقعی باید سخنان گوهربار هحمد علم الهدی، امام جمعه دانشمند مشهد را نیز به این مجموعه اضافه کرد چرا که اگر سخنان او از ابتدای حضورش به عنوان امام جمعه مشهد در مجموعه ای گردآوری شود، به نظرم مضحک ترین مجموعه طنز دنیا بدست خواهد آمد. از جمله سخنان حکیمانه!!! ایشان می توان به نطق دیوز حضرت آقا در نماز جمعه اشاره کرد که طی آن فرمودند " پرچمداری یک زن در مراسم رژه المپیک دهن کجی به ارزش هاست"!!!!(هما حسینی، قایقران زن ایران در رقابت های المپیک 2008 پکن پرچمدار ایران بود). لابد اگر جناب امام جمعه زمان پیغمبر می زیستند، هنگامی که حضرت محمد(ص) دست دختر خود، حضرت فاطمه(س) را به نشانه جایگاه رفیع زن بوسیدند، این حرکت پیغمبر را هم زیر سوال می برد.  

 

+ نوشته شده توسط قاصدک در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 11:5 |

درود بر دوستان نیک اندیش و نیک سرت وبلاگ نویس که در این دنیای تاریک نامردمی ها، جوانمردی و صداقت را به تصویر می کشند و تزویر و دروغ را در سیرت پاکشان راه نیست؛ بسیار خرسندم از اینکه دگر بار توفیق حضور در محضرتان یافتم. از اینکه دیر به دیر به محضر شریفتان شرف یاب می شوم سخت عذرخواهم اما حقیقتا مجالی برای آسودن نمی یابم که بخواهم با شما تقسیمش کنم؛ آنقدر گرفتار خواندن دروس ارشدم که حتی گاه خود را نیز یاد می برم؛ با این حال امروز فرصتی پیش آمد تا لختی بر آسایم و اندکی مهمان سرای همایونیتان باشم. بگذریم. اما سرانجام پس از ماه ها کش و قوس و حرف و حدیث و مصاحبه های آنچنانی رییس جمهور خلاق و مبتکر! و نیز رییس کل بانک مرکزی در خصوص بسته سیاستی نظارتی بانک مرکزی، سرانجام دستورالعمل این بسته که در آن نرخ سود بر خلاف نظر بیشترینه کارشناسان اقتصادی و از جمله رییس کل بانک مرکزی، به دستوررییس جمهور 12 درصد تعیین شده است، به کلیه بانک ها ابلاغ شد. این بسته پیشنهادی که در که در ابتدا و پس از ارایه از سوی طهماسب مظاهری،رییس کل بانک مرکزی مورد استقبال کارشناسان اقتصادی کشور گرفت، با مخالفت ها و حملات بی سابقه رییس جمهور کاردان!!! دستخوش تغییرات زیادی شد و به سوی افزایش نرخ تورم در کشور متمایل گشت! از آنجا که امسال را جناب رهبر سال شکوفایی و نوآوری نام نهاده اند، تیم افتصادی دولت تمام نبوغ خود! را به کار گرفتند تا این بسته سیاستی _ نظارتی از حداکثر نوآوری برخوردار باشد که از آنجمله می توان به حذف چک پول از نظامی بانکی کشور و چاپ اسکناس های درشت تر از جمله 10000تومانی، 20000 تومانی، 30000 تومانی و غیره اشاره کرد؛ حتی این اواخر اعلام کردند شاید برای ایجاد تحول در اقتصاد ملی تعداد صفرهای اسکناس ها کاهش یابد!!!!!!! اما مهمترین چالش بانک مرکزی در چاپ اسکناس های جدید عباراتی است که باید بر روی  این اسکناس ها چاپ شود؛ مساله ای که تا چندی پیش فکر مسوولان بانک مرکزی را سخت به خود مشغول کرده بود چرا که چاپ و نشر اسکناس  5۰۰۰ تومانی با حديثی منسوب به پيامبر اکرم(ص) با عبارت:

 "اگر دانش در ثريا هم باشد مردانی از پارس بدان دست خواهند يافت اعتراض جمع کثیری از هموطنان غیرفارس را برانگیخته بود و باید برای دلجویی از آنان و جلوگیری از بروز بحران های بعدی پس از چاپ اسکناس های جدید چاره ای اندیشده می شد. اما به لطف کارهای کارشناسی و نبوغ !!!!  تیم اقتصادی دولت این مساله نیز به استادی تمام رفع شد( حتما می دانید که دولت احمدی نژاد را در دنیا با کارهای کارشناسی اش می شناسند و به حدی در این زمینه صاحب اعتبار است که کشورهای مهمی چون گینه بیسائو، بورکینافاسو، فائو، جزایر سلیمان، مراکش، کامبوج، کومور! و کشورهای صاحب نامی از این دست، علاقه خود برای سپردن پروژه هایی که نیاز به کار کارشناسی دارد به دولت ایران را اعلام کرده و همچنان بر این موضع خود پافشاری می کنند!). در همین زمینه چندی پیش روابط عمومی بانک مرکزی جمهوری اسلامی ايران اعلام کرد به دنبال بخشنامه ۱۲۰۶۵ / ط ۸۶ مورخ یکم مردادماه ۱۳۸7 شمسی، ابلاغيه به شورای محترم پول و اعتبار، اين بانک تصميم گرفته است برای دلجويی از هم ميهنان غير فارس، اسکناسهای بعدی را با احاديث زير به زودی روانه بازار کند:
۱۰ هزار تومانی: اگر دانش در پشت کوه هم باشد شيرمردانی از لرستان بدان دست ميابند.


۱۵ هزار تومانی: اگر دانش در خشخاش هم باشد بدون شک دلاورانی از سيستان به آن دست ميابند حتی اگر نيروی محترم انتظامی مانع شود.


۲۰ هزار تومانی: اگر دانشمند احتمالاً سر گردنه هم باشد، مردانی از کردستان به آن دست يافته و سر او را ميبرند و دانش را از آن خود ميکنند.


۳۰ هزار تومانی: اگر دانش در همين چند قدمی هم باشد، مردانی از شيراز هيچوقت حال ندارند که به آن دست يابند.

 ۳۵ هزار تومانی: اگر دانش در روی قله های کوه الوند باشد مردانی از آذربايجان آن را دردريای عمان جستجو ميکنند.


۴۰ هزارتومانی: اگر دانش مفتی باشد و بعداً بتوان آن را فروخت، شک نکنيد که مردان و زنانی از اصفهان برای دست يافتن بدان، از هم پيشی ميگيرند.

+ نوشته شده توسط قاصدک در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 14:45 |

سلام. خدا را شاکرم که پس از فترتی کوتاه مدت دوباره توفیق حضور در جمع دوستان وبلاگی دل سوخته خود یافتم؛ راستش را بخواهید اینقدر درگیر مطالعه برای آزمون ارشد شدم که حتی خوم را هم فراموش کردم چه برسد به دوستان؛ اما ظاهرا این بیناری سرما در گرما! که چند صباحی است گرفتارمان کرده است فرصتی را در اختیارم قرار داد تا چندی بر آسایم و درس و کتاب به کناری نهم و به دوستان وبلاگی خود سری بزنم. بگذریم.

چندی پیش مطلبی به دستم رسید که حقیقتا منقلبم ساخت و مرا تا مدتی به تامل فرو برد؛ نمی دانم چگونه کلام خود آغاز کنم و از دورانی سخن بگویم که درکش نکرده ام؛ از دورانی که هیچ وقت تصور آمدنش را نمی کنیم و وقتی می آید نمی دانم چگونه با آن برخورد کنیم؛ دورانی که زمستان عمر می خوانندش: پیری.

حقیقتا برای منی که در بهار زندگانی ام قرار دارم سخن گفتن از زمستان کاری بس دشوار؛ در این مقال هم قصد آن ندارم که به طرح چنین موضوعی بپردازم چرا که اساسا تا چیزی را با تمام وجو درک نکرده باشم، نه می توانم و نه به خود اجازه می دهم در باره آن حرفی به میان آورم؛ آنچه مرا جسارت نوشتن داد دغدغه ای است که پس از خواندن مطلبی که در ادامه می آید، ذهن مرا به خود مشغول داشت، چیزی که کمتر به آن فکر می کردم و امروز از بیشترین نگرانی های من است: با پدرو مادرمان در وقت پیری چگونه رفتار کنیم؟

این سوالی است که اگر به درستی پاسخ داده شود بسیاری از مشکلات فرزندان در هنگامه بزرگسالی با والدین سالمندشان را حل خواهد کرد؛ امری که شاید کمتر مورد توجه قرار می گیرد و ما ناخودآگاه و گاهی اوقات نیز خودآگاه طوری با این سرمایه های زندگیمان برخورد می کنیم که تمام وجودشان می شکند اما برزگوارانه به روی خود نمی آورند؛ و چه عجیب است که پدر و مادر برای اینکه فرزندانشان ناراحت نشوند، نا مهربانی های آنان را به رویشان نمی آورند و فرزندان بی آنکه از ناراحتی والیدنشان ابایی داشته باشند، بی شرمانه بر آنها می تازند و گاهی نیز فرتوتیشان را به تمسخر می گیرند، غافل از اینکه دزد زمان آرام و بی صدا، جوانی آنان را نیز خواهد دزدید و سرانجام روزی آنان نیز به زمستان عمرشان  می رسند و تازه آن لحظه است که می فهمند با پدر و مادر خود چه کرده اند؛ چقدر زود فراموش می کنیم دوره ناتوانی خود را، آنگاه که دستان پر مهر پدر و مادر ما را در انجام امور یاری می کرد؛ فراموش می کنیم که با همین دستان راه رفتن آموختیم، و باز از یاد می بریم شبهایی را که تا صبح بر بالیمان نشستند تا ما آسوده بخوابیم؛ به یاد نمی آورم که برای راحت ما، از آسایش خود گذشتند و هر آنچه داشتند برای موفیت و بالندگی ما در ططبق اخلاص گذاشتند و حال که دیگر توانی برای انجام امور خود ندارند، آنها را به دست فراموشی می سپاریم و گاهی حوصله شان را نداریم! از اینکه گاهی مطلبی را چندین بار تکرار می کنند و یا چیزی را فراموش می کنند، بر می آشوبیم و گاه لبخند تمسخرآمیزی می زنیم و آنها که گستاخ ترند، لب به ناسزاگویی می گشیاند غافل از اینکه روزی سخن گفتن از آنان آموخته اند! اگر گاهی به دلیل کهولت سن حرفی می زنند که از منظر ما درست نیست و یا رفتار کودکانه ای از سوی آنها سر می زند، خشمگین می شویم و مورد عتابشان قرار میدهم، انگار نه انگار که در گذشته ای نه چندان دور، آنها رفتارهای کودکانه ما و گاه خطاهای ما را با صبوری و لبخندی محبت آمیز نادیده گرفتند.

از غذا خوردنشان، راه رفتنشان و هزار و یک مورد دیگر ایراد می گیریم حال آنکه تمامی آنان را از وجود پر مهرشان آموخته ایم!

نمی دانم چه بگویم؛ حرف برای گفتن و نگفتن فراوان است و حوصله شما کم، از این رو شما را به خواندن نا مه ای که در همین زمینه، پدری به پسرش نوشته است، دعوت می کنم؛ باشد که اندکی تامل کنیم:   

پسر عزيزم:

روزي كه مرا در دوران پيري دیدی، سعي كن صبور باشي و مرا درك كني ....

اگر به هنگام خوردن غذا خود را كثيف مي كنم، اگر نميتوانم خودم لباسهايم را بپوشم، صبور باش و زماني را به خاطر بياور كه من ساعت ها از عمر خود را صرف آموزش همين موارد به تو كردم.

اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبي را هزار بار تكرار مي كنم، حرفم را قطع نكن و به من گوش بده؛هنگامي كه تو خردسال بودي، من يك داستان را هزار بار براي تو مي خواندم تا تو آسوده به خواب بروی.

هنگامي كه مايل به حمام رفتن نيستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن؛ زماني را به خاطر بياور كه من براي به حمام بردن تو به هزار كلك و ترفند متوسل مي شدم.

هنگامي كه نا آگاهی مرا در استفاده از تكنولوژي جديد مي بيني، به من فرصت فراگيري آن را بده و با لبخند تمسخرآميز به من نگاه نكن...من به تو چيزهاي زيادي آموختم؛ چگونه بخوري، چگونه لباس بپوشي ...  و چگونه با زندگي مواجه شوي.

هنگامي كه زمان صحبت، موضوع بحث را از ياد مي برم، به من فرصت كافي بده تا به ياد بياورم در چه موردی بحث مي كرديم و اگر نتوانستم به ياد بياورم، عصباني نشو؛ بی تردید آنچه براي من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!

اگر مايل به غذا خوردن نبودم، مجبورم نكن؛. خود خوب مي دانم كه چه وقت بايد غذا بخورم.

هنگامي كه پاهاي خسته ام به من اجازه راه رفتن نمي دهند...، دستانت را به من بده... همانگونه كه در كودكي اولين گامهايت را به كمك من برداشتي.

و اگر روزي به تو گفتم كه دیگر نمي خواهم بيش از اين زنده باشم و دوست دارم بميرم... عصباني نشو ؛ تو نیز روزی خواهي فهميد كه چه مي گويم.

از اينكه مرا در كنار خود مي بيني غمگین،خشمگین و ناراحت نباش؛ تو بايد در كنارم باشي و مرا درك كني و  ياريم دهي، همانگونه كه من تو را ياري كردم تا زندگي ات را آغاز كني.

مرا ياري كن در راه رفتن؛مرا با عشق و صبوري ياري ده كه راه زندگي ام را به پايان ببرم؛
من نيز پاداش تو را با لبخندي و عشقي كه همواره به تو داشته ام خواهم داد.

دوستت دارم پسرم.
پدرت

+ نوشته شده توسط قاصدک در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 22:52 |

 

 ۱۴ رجب سالروز شهادت پيامبر کربلاست؛ زني که بار سنگين رساندن پيام عاشورا به تاريخ را بر دوش کشيد و چه زيبا آن را به سرانجام رساند.

حسين (ع) رسالت قيام بر عليه جور زمان را به زيباترين شکل ممکن انجام داده بود و با خون سرخش سياهي را از دامن تاريخ زدوده و اينک بايد پيام آن به جهانيان برسد؛ و چه کسي بهتر از زينب مي تواند اين رسالت عظيم را به دوش کشد؟ رسالتي که غفلت از آن به معناي از دست رفتن تمامي آن خون هاي بي گناهي است که خوب مردن را بر زندگي با ذلت ترجيح داده بودند.

زينب (س) اما پرورش يافته مکتب ظلم ستيزي است؛ خوب مي داند چگونه دست هاي پليد دين ستيزان را قطع کند و پرده از چهره کريه آنان بزدايد؛ در اوج مصيبت و رنج و در حالي که پرپر شدن برادر و اهل بيتش و تمامي ياوران دين را به نظاره نشسته است و سرپرستي کاروان غم زده اسرا را بر عهده دارد، آنچنان استوار و قاطع به مبارزه با حکومت جور مي پردازد و چنان قاطعانه به افشاگري جنايات دستگاه حاکم که هنوز تاريخ مانندش را به خود نديده و در حيرت عظمت اين بزرگ زن تاريخ اسلام درمانده است.

و اما ما امت مسلمان چه کرده ايم؟ هنوز زينب را چهره اي نالان و مصيبت زده به جامعه خود معرفي مي کنيم و انگار نمي خواهيم اندکي در عظمت آنچه انجام داده است تامل کنيم؛ چون زينبي داريم و در فرهنگ غرب به دنبال الگويي براي زن امروز مي گرديم!

سخن گفتن از زينب (س) و آنچه انجام داده خود بحث مفصلي مي طلبد و چگونه مي توان آن همه عظمت را در چند خط خلاصه کرد. در اين ميان باز شايد دکتر علي شريعتي بهتر بتواند سخن گويد:

تو اي زينب

اي زبان علي در کام!‌

با ملت خويش حرف بزن!‌

اي زن!‌

اي که مردانگي در رکابت جوانمردي آموخت

زنان ملت‌ ما، اينان که نام تو آتش عشق و درد بر جانشان مي‌افکند، بتو محتاجند.

بيش از همه وقت.

جهل از يکسو به اسارت و ذلتشان نشانده است و غرب از سوي ديگر به اسارت پنهان و ذلت تازه‌شان مي‌کشاند و از خويش و از تو بيگانه‌شان مي‌سازد.

آنان را از استحمار کهنه و نو ، از بندگي سنت‌هاي پوسيده و دعوت هاي عفن، از ملعبه تعصب قديم و تفنن جديد، به نيروي فريادهايي که بر سر يک شهر، شهر قساوت و وحشت مي‌کوبيدي و پايه‌هاي يک قصر، قصر خيانت و قدرت را مي‌لرزاندي، بر آشوب!‌

تا در خويش برآشوبند و تار و پود اين پرده‌هاي عنکبوت فريب را بدرند و تا در برابر اين طوفان برباد دهنده‌اي که وزيدن آغاز کرده است،‌ ايستادن را بياموزند، و اين ماشين هولناک را که از او يک بازيچه جديد مي‌سازد، باز براي استحمار جديد، براي اغفال جديد، براي پر کردن ايام فراغت، و براي بلعيدن حريصانه آنچه سرمايه داري به بازار مي‌آورد، و براي لذت بخشيدن به هوس هاي کثيف بورژوازي و براي شور آفريدن به تالارها و خلوت‌هاي بيشور و بي‌روح اشرافيت جديد،‌ و براي سرگرمي زندگي پوچ و بي‌هدف و سرد جامعه رفاه - در هم بشکند، و خود را از حرم‌هاي اسارت قديم و بازارهاي بي‌حرمت جديد، به امامت تو، نجات بخشد!‌

اي زبان علي در کام

اي رسالت حسين بر دوش!‌

اي که از کربلا مي‌آيي و پيام شهيدان را در ميان هياهوي هميشگي قداره بندان و جلادان همچنان بگوش تاريخ مي‌رساني،

زينب!‌

با ما سخن بگو.

مگو که بر شما چه گذشت.

مگو که در آن صحراي سرخ چه ديدي،

مگو که جنايت آنجا تا به کجا رسيد،‌

مگو که خداوند، آن روز، عزيزترين و پرشکوه‌ترين ارزش‌ها و عظمت‌هايي را که آفريده است، يکجا، در ساحل فرات، و بر روي ريگزارهاي تفتيده بيابان تف، چگونه بنمايش آورد،

و بر فرشتگانش عرضه کرد،

تا بدانند که چرا مي‌بايست بر آدم سجده مي‌کردند؟

آري، زينب !‌

مگو که در آن جا بر شما چه رفت،‌

مگو که دشمنانتان چه کردند، دوستانتان چه کردند؟

آري اي پيامبر انقلاب حسين!‌

ما مي‌دانيم،‌

ما همه را شنيده‌ايم، تو پيام کربلا را، پيام شهيدان را بدرستي گزارده‌اي،

تو شهيدي هستي که از خون خويش کلمه ساختي،

همچون برادرت که با قطره قطره خون خويش سخن مي‌گفت،‌

اما بگو،

اي خواهر،‌

بگو که ما چه کنيم؟

لحظه‌اي بنگر که ما چه مي‌کشيم؟

دمي بما گوش کن تا مصائب خويش را با تو باز گوييم،

با تو اي خواهر مهربان!‌

اين تو هستي که بايد بر ما بگريي،

اين رسول امين برادر،

که از کربلا مي‌آيي و در طول تاريخ، بر همه نسل‌ها مي‌گذري و پيام شهيدان را ميرساني،‌

اي که از باغ‌هاي سرخ شهادت مي‌آيي و بوي گل هاي نو شکفته آن ديار را در پيراهن داري،

اي دختر علي،‌

اي خواهر،‌

اي که قافله سالار کاروان اسيراني!‌

ما را نيز در پي اين قافله با خود ببر!‌

«آري، هر انقلابي دو چهره دارد: خون و پيام! ‌رسالت نخستين را حسين و يارانش امروز گزاردند، رسالت خون را. رسالت دوم، رسالت پيام است، پيام شهادت را به گوش دنيا رساندن است، زبان گوياي خون هاي جوشان و تن‌هاي خاموش ‌درميان مردگان متحرک بودن است، رسالت پيام از امروز عصر آغاز مي‌شود، اين رسالت بر دوش هاي ظريف يک زن، زينب!‌ - زني که مردانگي در رکاب او جوانمردي آموخته است!‌- و رسالت زينب دشوارتر و سنگين‌تر از رسالت برادرش.

آنهايي که گستاخي آنرا دارند که مرگ خويش را انتخاب کنند، تنها به يک انتخاب بزرگ دست زده‌اند، اما کار آنها که از آن پس زنده مي‌مانند دشوار است و سنگين. و زينب مانده است، ‌کاروان اسيران در پي‌اش، و صف هاي دشمن تا افق، در پيش راهش، و رسالت رساندن پيام برادر بر دوشش، وارد شهر مي‌شود، از صحنه بر مي‌گردد، آن باغ هاي سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پيراهنش بوي گل هاي سرخ به مشام مي‌رسد،‌وارد شهر جنايت، پايتخت قدرت، پايتخت ستم جلادي شده است، آرام، پيروز، سراپا افتخار، بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور،‌ و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فرياد مي‌زند:

سپاس خداوند را که اينهمه کرامت و اين همه عزت به خاندان ما عطا کرد؛ افتخار نبوت، افتخار شهادت ...

زينب رسالت رساندن پيام شهيدان زنده اما خاموش را به دوش گرفته است، زيرا پس از شهيدان او بجا مانده است و اوست که بايد زبان کساني باشد که به تيغ جلادان، زبانشان بريده است.

اگر يک خون پيام نداشته باشد، در تاريخ گنگ مي‌ماند و اگر يک خون پيام خويش را به همه نسل ها نگذارد، جلاد، ‌شهيد را در حصار يک عصر و يک زمان محبوس کرده است؛ اگر زينب پيام کربلا را به تاريخ باز نگويد، کربلا در تاريخ مي‌ماند، و کساني که به اين پيام نيازمندند از آن محروم مي مانند و کساني که با خون خويش، با همه نسل ها سخن مي‌گويند، سخنشان را کسي نمي‌شنود، اين است که رسالت زينب سنگين و دشوار است.

رسالت زينب پيامي است به همه انسانها، به همه کساني که بر مرگ حسين مي‌گريند، و به همه کساني که در آستانه حسين سر به خضوع و ايمان فرود آورده‌اند، و به همه کساني که پيام حسين را که ( زندگي هيچ نيست جز عقيده و جهاد) معترفند، پيام زينب به آنهاست که: "اي همه! ‌اي هر که با اين خاندان پيوند و پيمان داردي، و اي هر کس که به پيام محمد مومن، خود بينديش، انتخاب کن!

‌در هر عصري و در هر نسلي و در هر سرزميني که آمده‌اي، پيام شهيدان کربلا را بشنو، بشنو که گفته‌اند «‌کساني مي‌توانند خوب زندگي کنند که مي‌توانند خوب بميرند»؛ بگو اي همه کساني که به پيام توحيد، به پيام قرآن و به راه علي و خاندان او معتقديد، خاندان ما پيامشان به شما، اي همه کساني که پس از ما مي‌آييد اين است که اين خانداني است که هم هنر خوب زيستن را به بشريت آموخته است و هم هنر خوب مردن را، زيرا هر کس آنچنان مي‌ميرد که زندگي مي‌کند.

و پيام اوست به همه بشريت که اگر دين دارديد، ‌دين، و اگر نداريد، حريت؛ آزادگي بشري مسوليتي بر دوش شما نهاده است که به عنوان يک انسان ديندار، يا انسان آزاده، شاهد زمان خود و شهيد حق و باطلي که در عصر خود درگير است باشيد که شهيدان ما ناظرند، آگاهند، زنده‌اند و هميشه حاضرند و نمونه عمل اند و الگوي‌اند و گواه حق و باطل و سر گذشت و سر نوشت انسان‌اند.

آنچه مي خواهم بگويم حديث مفصلي است که در اين مجمل مي گويم به عنوان رسالت زينب پس از شهادت که: آنها که رفتند کاري حسيني کردند و آنها که ماندند بايد کاري زينبي کنند، و گرنه يزيديند»!

+ نوشته شده توسط قاصدک در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 13:27 |

درود بر دوستان عزیز وبلاگی. بی مقدمه می رم سر اصل مطلب. مدتهاست که جهان تحت تاثیر ظهور کامپیوتر یا به قول فرهنگستانی های کج سلیقه، رایانه، تحولات چشمگیری را به خود دیده است و از این رهگذز دنیایی فراخ و نامنتها به عالم علم گشوده شده است؛ امروزه تقریبا هیچ کاری نیست که در آن از کامپیوتر و یا ابزارهای کامپبوتری استفاده نشود؛ پدیده ای که بی شک انقلابی شگرف در زندگی انسان مدرن پدید آورده است. اما این فناوری حیرت انگیز چندین سال است که به کشور نخبه پرور! ما نیز ورود پیدا کرده و مردم سرزمین فارس را سخت تحت تاثیر قرار داده و بسیار سرگرم ساخته است! کامپیوتر در ایران کاربردها و کاربرهای متفاوتی دارد، اما اگر می خواهید با مهمترین آنها آشنا شوید، خواندن مطلب زیر که فرستاده یکی از دوستان نیک اندیش من است، خالی از لطف نیست:

نام و نام خانوادگي : کاظم ترک زاده تربيزي
موضوع انشاء : فوايد کامپيوتر را توصيف کنيد

کامپيوتر چيز بسيار خوبي ميباشد و براي ما خيلي لازم داريم . پدرم به من
قول داده که که براي هر نمره بالاي 12 در کارنامه ام يک تکه از آن را
براي من بخرد ! فعلا پدرم يک موس خريده و قول داده ماه به ماه سيستم را
آپديت کند !پدرم در کامپيوتر خيلي ميفهمد و حتي توانسته يک بار در
اينترنت وارد كند!مادرم در برخورد با کامپيوتر خيلي شاسكول ميباشد و
روزي دوبار موس من را با جارو و بيل ميزند ! حتي تازگيا در خانه تله موش
هم کار گذاشته است به همين علت انگشت شست هردو پاي پدرم قطع شده ميباشد !
پدرم شب ها به کافي شاپ ميرود و چت ميکند‌ ! مادرم و پدرم هميشه در حال چک
و لقد ميباشند و مادرم به پدرم ميگويد تو مگه خودت خواهر و مادر نداري
که ميري با دختراي خارجکي چت ميکني ! من هم در اين مواقع حرف نميزنم چون
ميدانم مادرم به من ميگويد : کپو اوغلو ! اوشاخ پيس ! بيشين مشقاتو
بينويس ! پدر من تازگيها در اورکات ميباشد و من ميدانم که اورکات خيلي
بي ناموس ميباشد و شنيده ام که خيلي دختر دارد و خيلي بد حجاب ميباشند !
پدرم چند روزي است که موس من را قايم کرده و ميگويد مزاحم درس خواندن من
ميباشد‌ ! خواهرم خيلي وقت است شوهر کرده است و الان هم خيلي بچه دارند !
من گاهي وقت ها به خانه آنها ميروم و از آنجا کانتکت ميکنم و با يک آيدي
دخترانه با پدرم چت ميکنم و لاو ميترکانم ! پدرم خيلي دوروغ ميگويد و در
کامپيوتر ميگويد بچه جردن بوده است و يک روز صبح بلند شده است و ديده
در جوق دروازه دولاب است او ميگويد آب زده ما رو آورده پايين ! کامپيوتر
بسيار مفيد ميباشد و من آن را خيلي دوست دارم و اين بود انشاي من!

+ نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 22:57 |

درود. مطلبی که در ادامه می آید را همان دوست عزیزی که متن فواید گاو بودن را برایم ارسال کرده بود فرستاده و از آنجا که این متن حرف های زیادی برای گفتن دارد لذا آن را در معرض دید و قضاوت تمامی آزاد اندیشان قرار می دهم. باشد که مقبول افتد.

شهر هرت

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر  رو مي شناسن

شهر هرت جايي است که همه ب َد َ ن مگر اينکه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن

شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري

شهر هرت جاييه که موسيق ي حرام است حرام

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ...

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..

شهر هرت جايي است که  .......

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست !!!!!!

+ نوشته شده توسط قاصدک در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 21:22 |

درود بر وبلاگی های عزیز و دلسوخته و شاید هم دلباخته ی خودمان. دیشب پس از فترتی طولانی که حاصل درگیری با امتحانات پایان ترم دانشگاه بود توفیقی حاصل آمد تا پستکده ی الکترونیکمان را رویت کرده و سری به پیام های ارسال شده بزنیم که ناگه مطلب زیر که توسط یکی از دوستان نیک سیرت و آزاد اندیشمان بر پستکده ی ما نازل آمده بود توجه مرا به خود جلب کرد و لختی اندر بحر مکاشفت آن مستغرق گشتیم و دمی از ناآرامی های این دنیا بر آسودیم و پس از آنکه به خود آمدیم دریغ همی داشتم تا چنین مطلب نغز و پر مغزی از محضر مبارکتان نگذرد؛ لذا بر آن شدم تا آن را در برابر دیدگانتان نهم، باشد که شما نیز حظی برید و دعای خیرش به جان ما و آن دوست عزیز کنید:

 

موضوع انشاء:فایده گاو بودن را بنویسید.

 

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.

 اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.

 البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد.من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.

 بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم.ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست میکنند.هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد

 

وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ،نگران جهیزیه اش نیست .

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین

 اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را

به دست بیاورندتا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری انها بروند، از طرفی هیچ گوساله

 ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج نداردو میخواهد ادامه تحصیل دهد.تازه وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو،

بعله  برون،خواستگاری ، مهریه ، نامزدی، زیر لفظی،حنا بندان، عروسی ،پاتختی،روتختی، زیر تختی، ماه عسل ،ماه..زهر

، طلاق و طلاق کشی و... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند.

آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.

 شاعر در این باره میگوید:

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند.گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای

عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند .

گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟شما

 تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟

گاوها حیوانات مفیدی هستندو انگل جامعه نیستند.شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم  شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

ما از شیر،گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم. اقای طاعتی زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که

 

ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده میکنیم.

 

تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیر آب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری

 را بکند؟آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟و مثلا بگوید

 از آقای فلانی یاد بگیر.آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها.

 

تازه گاوها نیاز به ماشین ندارندتا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و

 آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند.البته

 شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:

 

 گمون کردی تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم
 

 دیده اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید:عاشقت هستم"!!سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!

 دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟

گاو ها در جامعه شان فقر ندارند .گاوها اختلاف طبقاتی ندارند.دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند.

آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند.رویشان را با سیلی رخ نگه نمیدارند.هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد.


هیچ گاوی غمباد نمیگیرد.هیچ گاوی رشوه نمیگیرد.هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد.

هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاودیگر را نمیشکند.هیچ گاوی دروغ نمیگوید .هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که

 از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که

 گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد.هیچ گاوی همجنس بازی نمیکند.

هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد  .هیچ گاوی...

 

اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.

اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...

 لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه ...همه از گاو..

 ولی...هیچ گاوی نگفت: من گفت :ما... 

+ نوشته شده توسط قاصدک در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 13:0 |

به مناسبت سالروز درگذشت معلم شهید، دکتر علی شریعتی مطلبی را که دکتر صادق طباطبایی در تاریخ  ۳۰ خرداد ۱۳۸۴ در سایت خبری بازتاب با عنوان «ناگفته هایی از خاکسپاری غریبانه شریعتی» منتشر کرده است به محضرتان تقدیم می کنم:

اين روزها مصادف است با فقد پررمز معلم شهيد علي شريعتي. از من خواسته‌اند، براي خوانندگان «بازتاب» مطلبي در بزرگداشت او بنگارم و از مراودت و از آشنايي با او و نيز از توفان مجاهدت‌هاي فرهنگي او در آن دوران سياه و ستم، مطالبي را بنگارم، خاصه براي نسل امروز که تنگ‌نظري‌هاي برخي متوليان متحجر، عرصه زندگي را براي او به شدت تنگ کرده‌اند و مي‌رود که از دين و مذهب بگريزد، بازخواني انديشه‌هاي دکتر شريعتي که مبين اسلام ناب و بي‌پيرايه است، بسيار ضروري به نظر مي‌رسد.

به رغم قول مساعدي که در اين زمينه داده بودم، تحولات و جريانات روزهاي اخير تمرکز و ذوق اين کار را از من ربوده است. لذا با ذکر مقدمه‌اي در بيان احوال او به شرح خاطراتي از مهاجرت و رحلت و بزرگداشت پرحادثه و پرارج او بسنده مي‌کنم و آن وظيفه را به شرايطي ديگر و حال و هوايي ديگر موکول مي‌کنم.

در قرآن کريم مي‌خوانيم: «ان الذين آمنوا و عملوالصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا»؛ آنان که ايمان آوردند و کارهاي شايسته و صالح انجام دادند، خداوند برايشان در دل اهل ايمان محبتي قرار مي‌دهد و ايشان را محبوب دل‌ها مي‌سازد.

همچنين در فرازي از فرمان حضرت امير به مالک اشتر به اين حقيقت ناب بر مي‌خوريم که: «و انما يستدل علي الصالحين بما يجري الله لهم علي السن عباده»؛ والبته صالحان را فقط به آنچه خداوند بر زبان بندگانش جاري مي‌کند، مي‌توان شناخت.
اگر آن آيه و اين کلام گهربار را معيار و ملاک قرار داده و به دل‌هاي بيشماري که در سوگ از دست دادن او گداختند و به مضامين بزرگاني که در ستايش مجاهدت‌هاي علمي‌، فرهنگي، ديني و انقلابي او بر زبان راندند، دقيق عنايت کنيم، آن بيان الهي و اين توصيف علي‌ابن‌ابيطالب(ع) را در معرفي بندگان صالح خدا، مصداق وجود پراثر و پرگهر آن عزيز فقيد، يافته و او را بي‌ترديد در زمره بندگان صالح خداوند خواهيم يافت.

مرحوم استاد محمدتقي شريعتي در سوگ فرزندش در جمع کساني که به دلداريش آمده بودند گفت: «هيچ‌کس نمي‌داند که در دل من چه مي‌گذرد. فقط خدا مي‌داند. روز عاشورا، وقتي مصيبت سيدالشهدا(ع) به نهايت رسيد، آمد به در خيمه که از اهل بيتش خداحافظي کند. بچه‌اش را دادند دستش، از بچه شش ماهه چطور خداحافظي مي‌کنند؟ بچه را مي‌بوسند. در لحظه‌اي که خواست او را به مادرش برگرداند، صداي تيري شنيد. بچه شروع کرد روي دست پدر به پرپر زدن. اين شدت که به نهايت رسيد،
امام اين جمله را گفت: «انه يهون علي الخطب انه بعين الله»؛ اين مصيبت سنگين از آن جهت بر من آسان مي‌گردد، که در برابر چشم خدا انجام مي‌گيرد.

من به خصوص در اين مصيبت سنگين که هيچ رنج وشدتي براي من در اين عمر پر از رنج، به اين اندازه نبوده است، اين جمله امام را گفته‌ام و حال نيز باز مي‌گويم: «انه يهون علي الخطب انه بعين الله»؛ اين که انسان مي‌داند که خدا مي‌بيند، مصيبت بزرگ قابل تحمل مي‌شود.

به همين مقدمه کوتاه بسنده مي‌کنم و به ذکر چند خاطره مي‌پردازم:
روزي دايي‌ام، امام موسي صدر، طي گفت‌وگو‌ي اندرزگونه‌اي با من، تعبيري داشتند كه هميشه براي من حكم يك تيتر را داشته است! ايشان گفتند: «صادق جان! ايمان و اعتقادي ارزش دارد و منشأ اثر است، كه انسان از وراي قله علم بدان بنگرد!». بعد اضافه كردند: «يك وقتي هست كه يك اعتقاد قلبي داري، اما قله‌هاي علم را نپيموده‌اي! يك وقتي هم هست كه وارد دنياي علم مي‌شوي و به سؤال‌هاي «چرا»، «اما» و «چگونه» برخورد مي‌كني! اغلب افراد چون از يافتن پاسخ ناتوان هستند، مايوس مي‌شوند. سؤال را كنار مي‌گذارند! بنابر اين يا به دين پشت پا مي‌زنند و يا در دوران بي‌تفاوتي و شك باقي مي‌مانند! اگر در اين دوراني كه انسان به شك مي‌رسد، كه شك بسيار ارزنده‌اي هم هست، تلاش كند كه آن شك را در خود تقويت و نهايتا" به يقين تبديل نمايد، اين يقين برخاسته از شك، خيلي راهگشا خواهد بود! به خصوص اگر وقتي كه آدم به بالاي قله علم بيايد، دست دين خود را بگيرد و به بالا بكشاند! ديني كه از اين بالا عرضه شود يك چراغ فروزان و همان «مصباح الهدايه»‌اي است كه مي‌گويند!».
بعد هم گفتند: «من خيلي خوشحال هستم كه تو را در اين راه مي‌بينم! اگر در اين زمينه از من هم كمكي بر مي‌آيد، دريغ نخواهم كرد».

آقاي صدر نسبت به دكتر شريعتي هم از همين زاويه «منشأ اثر بودن» مي‌نگريستند. ايشان «بردن مذهب به دانشگاه» و «از قله علم به دين نگريستن» را ارزشمند مي‌دانستند. به همين جهت هم به كار دكتر شريعتي به ديده تقدير مي‌نگريستند. يادم هست كه گاهي اوقات، نسبت به مطالبي كه عده‌اي برعليه شريعتي عنوان مي‌كردند مي‌خنديديم. آقاي صدر مي‌گفتند كه يكي از امتيازات دكتر شريعتي اين است كه مخالفينش مغرض و بي‌سواد هستند. به هر حال ايشان از اين زاويه به دكتر شريعتي مي‌نگريستند.

در اينجا بي‌مناسبت نمي‌بينم به جريان ملاقات آقاي صدر با دكتر شريعتي اشاره کنم! در آن مقطع، يعني سال‌هاي 56ـ1355 انجمن‌هاي اسلامي‌ دانشجويان در اروپا به يك قدرت دانشجويي سياسي و مذهبي قوي تبديل شده بودند. به همين جهت، هجرت دكتر شريعتي به خارج از كشور، مي‌توانست در آن شرائط خيلي منشاء اثر باشد. بسياري از دوستان ايشان، از جمله دكتر حبيبي يا دكتر چمران نيز در خارج از کشور بودند. تلاش امام صدر اين بود كه با تأسيس «حسينيه ارشاد در تبعيد» و تلاش دكتر شريعتي، يك پايگاه علمي ـ مذهبي در پاريس يا لندن به وجود آورند. حتي در راه كه از بوخوم به پاريس مي‌رفتيم، تأكيد داشتند كه اين كار هرقدر هزينه لازم داشته باشد، با همكاري و همت دوستان دكتر در ايران و نيز لبناني‌هاي مهاجر در آفريقا، آن را تأمين خواهند كرد. بنابراين زمينه اين ملاقات از اين قرار بود. جلسه‌اي كه تشكيل شد، بيشتر جنبه تعارفات اوليه و تشويق و تحسين داشت. فرض بر آن بود كه مدتي زمان نياز هست تا دكتر مستقر گردد، خانواده‌اش به او ملحق شوند و در نتيجه آرامش روحي پيدا كند. در آنجا قرار گذاشته شد تا جلسات ديگري نيز برقرار گردند كه متاسفانه تقدير يار نبود و دكتر چند روز پس از آن به طرز مرموزي در انگليس درگذشت.

از وفات دكتر هم ايشان خيلي افسرده شدند. بايد دانست كه براي انتقال جنازه دكتر به زينبيه(ع) و همچنين مراسم هفتم و چهلم دكتر در لبنان، امام صدر سنگ تمام گذاشتند. بايد گفته شود كه بعد از اعلام وفات دكتر، رژيم شاهي ورق را ناگهان برگرداند و در نظر داشت با تجليل و احترام خاصي جنازه دكتر را به ايران بياورد. اين مطلب را در متن و فحواي روزنامه‌هاي آن روز ايران مي‌توان ديد. رژيم در واقع مي‌خواست وانمود كند كه او مورد قبول و حمايت نظام شاهنشاهي است. بلكه تأثير كلام او را در جوانان و انقلابيون از بين ببرد. در لندن هم سفارت ايران در خواست كرده بود جنازه را تحويل بگيرد و به عنوان متولي يك ايراني كه در آنجا فوت كرده است وارد كار شود. اقدامات ما هم مي‌رفت تا بي‌ثمر شود که با احسان، فرزند دكتر كه در آمريكا بود، توانستيم ارتباط برقرار كنيم. خوشبختانه او در همان روز‌ها وارد 18 سالگي شده بود. قرار شد تلگرافي به پزشك قانوني لندن مخابره کرده و از آن‌ها بخواهد تا آمدن او جنازه را در سرد خانه نگاه دارند و به كسي تحويل ندهند.

ابتدا تلاش ما اين بود كه جنازه را به نجف ببريم ولي رژيم عراق را برادران ما در عراق خصوصا آقاي دعايي نتوانستند راضي كنند و آنها نمي‌خواستند با شاه روابطشان را تيره كنند. لذا با آقاي صدر تماس گرفتيم، ايشان گفتند به سوريه بياييد و همين کار را هم کرديم.
در مورد تشييع جنازه دکتر در لندن در کتاب خاطراتم به تفصيل پرداخته‌ام. لذا در اينجا اجمالا مي‌گويم که به شدت نگران بوديم مبادا از ساواک رودست بخوريم. چون احتمال مي‌داديم ايادي ساواک با همدستي پليس انگليس جنازه را بربايند.

در مراسم تشييع جنازه دکتر شريعتي، اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي ‌دانشجويان در اروپا يک بسيج عمومي‌ و سراسري از تمامي‌ دانشگاه‌هاي اروپا در لندن ترتيب داده بود. به طوري که مراسم تشييع به يک تظاهرات عظيم ضدرژيم سلطنتي ايران تبديل شده بود.اجتماع عظيم دانشجويان به صورت صفوف منظم چهارنفري به دنبال جسد دکتر که در آمبولانسي حمل مي‌شد، از خيابان‌هاي بزرگ و مهم لندن با طنين بلند «الله‌اکبر» و «لااله‌الاالله» عبور مي‌کرد. در مسير راه، اطلاعيه‌هايي در معرفي دکتر شريعتي و تشريح اوضاع سياسي ايران به زبان انگليسي به مردم و تماشاچيان داده مي‌شد. پليس‌هاي محافظ نيز سوار بر اسب‌هاي تنومند، دو طرف صفوف راهپيمايان را اسکورت مي‌کرد.بالاخره پس از رسيدن به ميدان نزديک‌ «هايدپارک» بر جنازه نماز گزارده شد و سپس آمبولانس جنازه را به سردخانه شرکت هواپيمايي سوريه منتقل کرد. در تمامي ‌مسير حرکت و حتي پس از آن تا سردخانه و بالاخره تا هنگام پرواز پيوسته چند تن از برادران در کنار جنازه مانده و بشدت از آن محافظت مي‌کردند.

حدود ساعت 22بود که هواپيماي جمبوجت سوري حامل جنازه دکتر و پانزده تن از همراهان او، لندن را به مقصد دمشق ترک کرد.
در فرودگاه بين‌المللي دمشق، امام موسي صدر، دکتر چمران، نماينده آقاي حافظ اسد، وزير اوقاف سوريه و نيز حجت‌الاسلام دکتر محمد مفتح که در آن موقع در دمشق بود و آقاي سيدمحمود دعايي که از نجف شبانه خود را به آنجا رسانده بود، منتظر ما بودند.
حوالي اذان صبح بود که هواپيما در دمشق بر زمين نشست.

تألم و تأثر غير‌قابل‌وصفي همه ما را در بر گرفته بود. به ميزباني وزير اوقاف سوريه و امام صدر به سالن تشريفات رياست‌جمهوري هدايت شديم. پيام تسليت آقاي «حافظ اسد» توسط وزير اوقاف سوريه به همه ما و خصوصا به احسان شريعتي ابلاغ گرديد.
همه ما مشغول صرف قهوه عربي و چاي بوديم که يکي از مأموران فرودگاه مطلبي را در گوشي به آقاي صدر گفت. لحظه‌اي بعد آقاي صدر با اشاره مرا خواستند و آهسته به من گفتند خدا کند رودست نخورده باشيد زيرا ظاهرا در هواپيما از جنازه خبري نيست و اضافه کردند بر خود مسلط باشم تا چند دقيقه ديگر که ببينيم چه اتفاقي خواهد افتاد.

صادق قطب‌زاده که متوجه جريان شده و حالت بهت و حيرت مرا تشخيص داده بود، مرا به کناري کشيد و جوياي موضوع شد. من نيز همان مطلب را براي او باز گو کردم. سخت برآشفته شد، خصوصا که او عهده‌دار حفاظت از جنازه بود.
دقايق سختي بر ما گذشت تا اين‌که صداي تلاوت آيات قرآن بلندشد. آقاي صدر به من اشاره کردند که نگران نباشيم.
بعدا معلوم شد که چون جسد موميايي شده بود، آن را در قسمت مرسله‌هاي ديپلماتيک جاي داده بودند. مأموران تخليه بار که در قسمت مخصوص حمل اجساد، جنازه را نيافته بودند موضوع را به اقاي صدر خبر دادند. زماني که براي تخليه ساير مرسله‌ها و بارها به ديگر قسمت‌ها مراجعه کردند با جعبه حاوي پيکر دکتر مواجه شدند.

بعد از انجام مراسم احترام در فرودگاه،همگي به دنبال پيکر پاک دکتر به زينبيه رفتيم. در آنجا تني چند از روحانيون مبارز مقيم دمشق و تعدادي از اعضاي انجمن اسلامي ‌دانشگاه‌هاي بيروت در انتظار ما بودند.
به امامت آقاي صدر، نماز بر ميت خوانده شد و سپس جنازه بر دوش حاضران تا آرامگاه مورد نظر تشييع گرديد.

حال و روزگار عاطفي ما در آن لحظات قابل بيان نيست. به ياد دارم که دفن جسد به دليل قرائت دعاهاي مخصوص، به ويژه مرثيه‌اي که مصطفي چمران قرائت کرد طول كشيد.

در اين جا فرازهايي از آن مرثيه را مي‌آورم:
«… اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم!
اي علي! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....
خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.
مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.
مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.

اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.
اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...

اي علي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.
اي علي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.
اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....

اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.

راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!
اي علي! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .

‌اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... .

يکي از مارکسيست‌هاي انقلابي‌نما در جمع دوستانش در اروپا مي‌گفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من مي‌گويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .

تو ‌اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي.
من هيچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نمي‌کردم؛ زيرا مي‌دانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد.

اي علي! اي نماينده غم! ‌اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .
اي علي! شيعيان «حسين» در لبنان زندگي تيره و تاري دارند، توفان بلا بر آنها وزيدن گرفته است، سيلي بنيان‌کن مي‌خواهد که ريشه اين درخت عظيم را براندازد. همه ستمگران وجنايت پيشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، عليه ما به ميدان آمده‌اند، قدرت‌هاي بزرگ جهاني، با زور و پول و نفوذ خود در پي نابودي ما هستند. مسيحيان به دشمني ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زير رگبار گلوله‌ها به خاک و خون مي‌کشند و همه روزه شهيدي به قافله شهداي خونين‌کفن ما اضافه مي‌شود، متحدين و عوامل کشورهاي به اصطلاح چپي نيز ما را دشمن استراتژيک خود مي‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودي ما هستند. عدّه‌اي از روحاني‌نمايان و مؤمنين تقليدي و ظاهري نيز ما را محکوم مي‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطين همکار و همقدم شده‌ايم. به شهداي ما اهانت مي‌کنند و آنها را «شهيد» نمي‌نامند، زيرا فتواي مرجع براي قتال ضد اسرائيل و کتائب هنوز صادر نشده است! اين روحاني‌نمايان، ما را به حربه تکفير مي‌کوبند. ...

اي علي! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم که از هر جانداري زنده‌تر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.
تو‌ اي علي! حيات جاويد يافته‌اي و ما مردگان متحرک آمده‌ايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم.
قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج مي‌زند، ‌اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... .
قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا مي‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي!

و تو ‌اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشق‌بازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزنده‌ترين هديه خود، او را به تو تقديم مي‌کنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند...» .

جسد دکتر در ميان حزن و اندوه بي‌حد و حصر و در جمع کوچک ما و خانواده‌اش دفن شد.
پس از آن همگي به دمشق رفته و در دفتر امام صدر به صرف نهار پرداخته و براي مراسم ديگر خصوصا هفتم و چهلم به تبادل‌نظر پرداختيم. تصميم جمع بر آن شد که به دليل کوتاهي زمان تا مراسم شب هفت، برنامه چهلمين روز فقد او را هر چه باشکوه‌تر در بيروت برگزار کنيم.

در مراسم چهلم دکتر، عده زيادي از روحانيون مبارز خارج از كشور، تعدادي از اعضاي انجمن‌هاي اسلامي ‌دانشجويان در اروپا و نيز برادراني از نجف آمده بودند. اين محفل به همت امام صدر و دکتر چمران به يك محفل و يک ميتينگ بزرگ سياسي عليه شاه تبديل شد و تا مدتها انعكاس زيادي در خارج و نيز بازتاب بسيار خوبي در ايران داشت.
«ياسر عرفات» رهبر سازمان آزاديبخش فلسطين ـ که در آن روزگار وجهه و اعتبار فراواني نزد انقلابيون و مبارزان داشت و به شدت هم مورد خشم و غضب و تحت ذره‌بين دستگاه شاه و ساواک داشت ـ و تني چند از ديگر رهبران فلسطيني و نيز نمايندگان چندي از ديگر سازمان‌هاي آزاديبخش، نظير اريتره و صحرا و الجزاير و... حضور داشتند. سخنراني آقاي صدر و نيز بيانات ياسر عرفات، بازتاب گسترده‌اي در رسانه‌هاي عربي و اروپايي داشت. نوار اين سخنراني‌ها بلافاصله به ايران رسيد و در سطح کشور توزيع شد و طبعا" خشم شاه و ايادي و جاسوسانش را برانگيخت.

همين جا لازم است بگويم که پس از برگزاري مراسم هفتم در زينبيه دمشق که با کمک‌هاي فراوان آقاي صدر صورت گرفت، عده‌اي از روحانيون ايران و لبنان به شدت عليه آقاي صدر وارد معركه شدند. خوب است براي نشان دادن مخالفان متحجر آقاي صدر، عين متن نامه يكي از علما به معاون آقاي صدر در مجلس اعلاي شيعيان، مرحوم آيت‌الله شيخ شمس‌الدين را در اينجا بياورم:

«حضور شيخ‌محمدمهدي شمس‌الدين
پس از سلام، شكايات و اخبار و اعتراضات زيادي به من رسيده كه شفاهي، كتبي و تلگرافي بوده‌اند و آن در مورد سيدموسي صدر بوده كه براي مرگ علي شريعتي كه يك فرد كافر به دين و طريقت بود، مجلس عزاداري برپا نموده و يك فرد فاسق و بزرگترين دشمن دين و دينداران در تمام دنيا را شخص بزرگواري معرفي نموده است. اين عمل او خلاف دين است و گمراهي را زياد مي‌كند و نمي‌دانم چه جوابي در قيامت خواهد داد.
انا للله و انا اليه راجعون
و السلام».

جالب اينجاست كه اين نامه حتي خطاب به خود امام موسي صدر نوشته نشده است. اما ايشان به اين مسائل اصلا اهميتي نمي‌دادند و بي‌توجه بودند.
به طوري که گفتم، به رغم همه اين اهانت‌ها و تهديد‌ها، مراسم چهلم دكتر بسيار باشكوه برگزار شد. شخصيت‌هاي بزرگ مذهبي و سياسي لبنان و سوريه و نيز مقامات رده بالاي سازمان‌هاي آزاديبخش در جهان و نيز رهبران سازمان‌هاي مقاومت فلسطين، حاضر شدند و حتي سخنراني‌هاي انقلابي وخوبي ايراد كردند.

از زماني که تاريخ و جزييات برنامه چهلم شريعتي در لبنان انتشار يافت، حملات گسترده‌تر و شديدتري عليه امام صدر از هر سو آغاز شد. سفارت ايران در بيروت با بهره‌گيري از مشتي به قول امام خميني «آخوندهاي درباري» و پاره‌اي مزدوران وابسته به فئودال‌هاي فاسد لبناني و نيز موذي‌گري‌هاي مشتي ورشکسته سياسي و دربدر ايراني، از هيچ اقدامي ‌فروگذاري نکردند. کوشش‌هاي آنان حتي متوجه رؤساي دانشگاه‌هاي بيروت نيز بود که تالار بزرگ دانشکده حقوق را براي برگزاري مراسم در اختيار ما قرار داده بودند. ترجمه متن سخنراني امام صدر را در آينده نزديک در همين سايت خواهيد خواند، که در آن جايگاه شريعتي به عنوان معمار انقلاب فکري و اسلامي‌ جوانان و به عنوان پيامبري ستوده شده، که رسالتش را در بردن مذهب آزادي‌بخش و خلاق و روشنگر و آينده‌ساز و نستوه و انقلابي تشيع به درون دانشگاه‌ها مي‌ديد و سر انجام هم جان خود را در راه بازگرداندن جوانان مسلمان به هويت اصيل و اسلامي ‌خود و ايجاد پلي ارتباطي ميان عالمان متعهد ديني و دانشگاهيان روشنفکر و متدين و پيشتاز در امر مبارزه عليه استيلاي خارجي و اسبداد داخلي، در طبق اخلاص نهاد و در هجرت، به جان‌آفرين تسليم کرد.
افسوس كه مهاجرت دكتر به اروپا در پي تعطيل شدن حسينيه ارشاد و فشارهاي روحي و جسمي‌ و ايجاد تضييقات غيرقابل‌توصيفي که از سوي رژيم بر وي وارد مي‌آمد، با فقدان وي بدون نتيجه ماند و امام صدر نيز يک سال بعد با توطئه «معمر قذافي» از امت مسلمان ربوده شد. اگر آن پايگاه مورد نظر آقاي صدر و شريعتي ايجاد شده بود، چه بسا هنوز هم مي‌توانست فعال بوده و كانون روشنگري و پژوهش‌هاي مذهبي بسيار والايي باشد. زيرا با آن نگرش‌هاي منتقدانه و بينش خلاق دكتر و آن اجتهاد مبتني بر اقتضائات زمان که در آقاي صدر متبلور بود، در نسل جوان و دردمند حوزه‌هاي علميه، تحولي اساسي آغاز مي‌شد و در پي پيروزي انقلاب اسلامي‌ و حاکميت فقه دوران‌ساز امام، ديگر مشكل مي‌بود كه افكار عقب‌مانده بتواند مانع حركت‌هاي متناسب با زمان و عصر حاضر باشد و موجب دلمردگي و دلزدگي جوانان گردد.
به اميد خدا در آينده‌اي نزديک در اين مورد بيشتر خواهم نوشت.
والسلام

 

كد خبر : ۲۵۵۴۷

+ نوشته شده توسط قاصدک در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 14:29 |

 

با برگزاری دور دوم انتخابات مجلس شورای اسلامی و اعلام نتایج آن که به شدت بوی تقلب از آن به مشام می رسد کادر بله قربان گویان، مسامحه کاران، مقدس نمایان و مصلحت اندیشان متعصبی که همواره حقیقت را قربانی مصلحت می کنند و تنها چیزی که برای آنها از اهمیت برخوردار نیست مشکلات معیشتی مردم و نیز نابسامانی های اجتماعی،سیاسی، فرهنگی و اقتصادی ناشی از ندانم کاری های دولت است، تکمیل شد تا خانه به ظاهر ملت چهار سال دیگر خانه ذلت باقی بماند. متاسفانه تخلفات گسترده اصولگرایان قبل وپس از برگزاری انتخابات جریان را به گونه ای پیش برد تا سیاست تک صدایی کشور به طور کامل انجام شود و همچون دوره ی گذشته هیچ صدای مخالفی در برابر اقدامات و تصمیمات نابخردانه ی دولت بلند نشود تا باز هم مردم قربانی مصلحت اندیشی ها و مسامحه کاری ها شوند. نتایج انتخابات در سراسر کشور حاکی از تقلب سازمان یافته ای است که با با بی رحمی تمام اصلاح طلبان را از صحنه سیاسی کشور خارج ساخت؛ به طور مثال در مشهد جمعه شب و ساعاتی پس از اتمام رای گیری، پروفسور حسین آفریده تنها کاندیدای اصلاح طلب این دوره از انتخابات که سوابق علمی و اجرایی او بر همگان روشن است و هم اینک کارشناس آژانس بین المللی انرژی اتمی است به فرمانداری مشهد مراجعه می کند تا از روند شمارش آرا اطلاع حاصل کند اما در کمال ناباوری از ورود ایشان به داخل فرمانداری ممانعت به عمل می آید و به او اعلام می شود که تا پایان شمارش آرا کسی حق ورود به فرمانداری را ندارد؛ ایشان اما محل را ترک نمی کند و تا ساعت 2:30 بامداد منتظر می ماند که در این لحظه جناب فرماندار به همراه سردار کریمی و رحمانی فضلی از فرمانداری خارج می شوند؛ فرماندار که با دیدن آقای آفریده نمی داند چگونه باید مساله را توجیه کند از او دعوت می کند که به داخل فرمانداری برود که آفریده در پاسخ می گوید:"همه چیز را متوجه شدم" و بدسن ترتیب صحنه را ترک می کند؛ و اما فردای آن روز در میان بحت و حیرت همگان نام سردار کریمی و قاضی زاده هاشمی به عنوان نمایندگان منتخب مردم! اعلام می شود؛ جالب اینجاست که بنا به گزارش های رسیده در دور اول انتخابات نیز آرای صندوق های مناطق بالای شهر که در آنها حسین آفریده نفر اول بوده است به بهانه صورت گرفتن تخلف باطل می شود تا مردم مشهد نماینده ی اصلاح طلبی در مجلس نداشته باشند. به هر روی حضور 11 درصدی مردم در دور دوم انتخابات مجلس در مشهد نشان داد که مردم اعتماد خود را به مجریان انتخابات و نیز مجلس از دست داده اند و اگر این روند تداوم یابد شاید در انتخابات های بعدی آمار شرکت کنندکان باز هم کاهش یابد و این مایه ی نگرانی تمامی ایرانیان وطن پرست و دلسوزان نظام است که می ترسند مشروعیت نظام زیر سوال رود و دشمنان قسم خورده این ملت بزرگ را دلشاد شوند. به امید روزی که انتخاباتی سالم و به دور از هر گونه شبهه داشته باشیم و افکار مختلف برای بیان دیدگاه های خود آزاد باشند.        

+ نوشته شده توسط قاصدک در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:18 |
به بهانه اظهارات آقاي دانش جعفري
محسن آرمين

انتقاد هاي صريح آقاي دانش جعفري به سياست هاي اقتصادي دولت نهم در جلسه توديع از دو منظر قابل بررسي است.

1- اگر چه ايشان تمام حقايق را درباره سياست ها و عملکرد اقتصادي دولت نهم و لطمات زيانبار آن بر اقتصاد کشور مطرح نکردند و تنها به بخش کوچکي از اين همه اشاره داشتند، اما اظهاراتي در همين حد نيز کافي است تا بتوانيم قضاوتي مقرون به واقع نسبت به عملکرد و رفتار و ميزان مسووليت پذيري و پاسخگويي مسوولان کنوني داشته باشيم. از دو سال پيش تحليلگران و متخصصان اقتصادي همواره نسبت به نتايج منفي تصميمات و مصوبات اقتصادي دولت هشدار مي دادند. استادان اقتصاد کشور طي نامه هايي به رئيس دولت تاکيد کردند که ادامه اين سياست ها کشور را با بحران مواجه خواهد کرد. رفتار رئيس دولت نهم، مجلس هفتم و طرفداران دولت در آن زمان بسيار جالب توجه بود. آنان در برابر اين انتقادات اعلام مي کردند که منتقدان عموماً کساني هستند که سياست هاي جديد منافع کلان اقتصادي آنها را به خطر انداخته، از اين رو عصباني هستند. پس از آنکه آثار گراني و تورم به تدريج خود را نشان داد ابتدا رئيس دولت و مجلسيان گراني را انکار کردند سپس منتقدان را به دروغگويي و بزرگنمايي متهم کردند. با گذشت زمان که ديگر آثار تورم و گراني آشکارتر از آن شد که قابل انکار باشد، رئيس دولت نهم استکبار جهاني و رقباي سياسي را عامل گراني و کارشکني معرفي کرد. از نظر وي گراني گوجه فرنگي توطئه امريکايي هاست و گراني زمين و مسکن حاصل کارشکني جريان هاي سياسي رقيب. باز پس از مدتي که بي پايگي و سستي اين توجيهات بر همه آشکار شد و صداي متحدان مجلس نشين نيز درآمد، نوبت به مجلس رسيد. اين بار از نظر رئيس، اين مجلس بود که با مصوبات خود عامل گراني است. اخيراً اين جريان به مراحل تاسف باري رسيد و اعضاي کابينه و وزيران اقتصادي و بانک ها متهم به بي کفايتي و تحت نفوذ مافيا بودن شدند. اظهارات اخير رئيس دولت در قم معنايي جز اين نداشت که مافيا در مجلس و دولت نفوذ و سلطه دارد و تنها من سالم هستم. سخنان وزير اقتصاد که به صراحت سياست هاي غلط اقتصادي سه سال اخير و مواضع افراطي و عوام برانگيز و غيرکارشناسانه را عامل تورم و گراني و تضعيف نهادهاي مالي و اقتصادي کشور اعلام کرد، از اين نظر حائز اهميت است که بطلان و بي پايگي تمامي توجيهات و اظهارات رئيس دولت نهم در برابر منتقدان عملکرد اقتصادي دولت خود را آشکار مي سازد. اگر مجلس قدرت و استقلالي داشت امروز بايد با استناد به نظر کارشناسان اقتصادي و کساني مانند آقاي دانش جعفري که خود مجري سياست هاي غلط گذشته بوده يا در برابر آن سکوت اختيار کرده و اکنون در نقد آن لب به سخن گشوده و برخي از حقايق را افشا کرده اند، دولت را مواخذه مي کرد. دولت نهم با هر عملکردي - اگر چه سوق دادن کشور به سوي بحران اقتصادي - بايد حمايت شود حتي با سانسور سخنان دانش جعفري در صداوسيما.

2- اظهارات آقاي دانش جعفري از منظر ديگري نيز قابل بررسي است. از چهار سال پيش برنامه حذف نيروهاي اصلاح طلب از حاکميت و حاکم ساختن جريان کنوني با شعارهاي شورانگيز و پراحساس خدمت به مردم و دوري از اختلاف و جنجال آغاز شد. ادعا اين بود که اصلاح طلبان کاري جز تنش و منازعه و اختلاف نداشتند و به مشکلات مردم اهميت نمي دادند، بنابراين ما آمده ايم که خدمت کنيم. براي خدمت و پرهيز از فرقه اختلاف، حاکميت بايد يکدست باشد. اين يکدستي نيز بالاخره با استفاده از هر روشي اعمال شد. پس از آن روند يکدست شدن حاکميت با تسلط اين جريان بر کرسي رياست جمهوري تکميل شد. قرار بر اين بود که حاکميت يکدست، يکدل و يک زبان در خدمت مردم باشد و در تمام سطوح تنها يک صدا شنيده شود و صداي مخالف منتقدان نيز با بستن يا محدود کردن مطبوعات و سايت هاي خبري و کنترل خبرگزاري ها و محدود کردن احزاب کنترل شود اما در عمل چه اتفاقي افتاد؟ ابتدا اختلاف ميان مجلس و دولت آن هم نه بر سر مسائل تخصصي و مهم بلکه بر سر عقب يا جلو بردن ساعت کار يا تغيير ساعت کار بانک ها شروع شد. به تعبير آقاي دانش جعفري مدت ها وقت دولت و مجلس که براي خدمت به مردم شکل گرفته بود به اختلاف و کشمکش بر سر چنين موضوعات پيش پاافتاده يي گذشت.

پس از آن اختلاف ميان مجلس و دولت به اختلاف ميان دولتمردان تعميم پيدا کرد. تغييرات مکرر وزرا و معاونان وزيراني که به خود جرات انتقاد ضمني و مخفيانه از برخي عملکردها را داده بودند نشان دهنده آغاز گرفتار آمدن دولت يکدست کار و تلاش به بحران اختلاف بود. سخنان دانش جعفري آشکارا نشان داد که او به اين خاطر که به عملکرد و برنامه هاي اقتصادي دولت انتقاد داشته کنار گذاشته شده است. اما دامنه اختلاف و کشمکش در دولت به اينجا محدود نمي شود و ظاهراً با کنار گذاشتن وزيران اقتصاد و کشور ماجرا فيصله نخواهد يافت. ماجراي بسته اقتصادي بانک مرکزي و اعتراض شديد وزير کار به طرح جديد رئيس بانک مرکزي و پاسخ وي به انتقاد وزير کار و نهايتاً متوقف شدن اجراي بسته اقتصادي از وجود مشکلات پيچيده يي در درون دولت حکايت دارد. نامه نگاري هاي انتقادي ميان رئيس دولت و رئيس مجلس نيز بيانگر گستردگي دامنه و حوزه اختلاف ها است. اکنون تلاش، وقت و اهتمام مراکز ياد شده به جاي اينکه صرف حل مشکلات شود، مصروف حل و کاهش اين اختلافات و کاستن از دامنه هاي آن است اما حتي اگر صداوسيما با تمام قوا نيز موظف به حمايت از اين دولت و کوچک نمايي مشکلات و اختلافات و تبليغ اتحاد و انسجام و موفقيت و کارآمدي جريان حاکم باشد، اين گره کور گشوده نخواهد شد زيرا مشکل فلان وزير و بهمان نماينده مجلس نيست، مشکل در نوع تفکر و رويکرد کنوني به مقوله سياست و کشورداري است؛ تفکر و رويکردي که بر اصل مخالف تراشي بنا شده است و بدون چنين روشي قادر به ادامه حيات نيست. اين تفکر بقا و حيات خود را خصومت مي بيند. از اين رو اگر اصلاح طلباني در قدرت باقي نمانده باشند تا مسوول تمامي مشکلات و ناکامي ها و شکست ها و عقب ماندگي ها معرفي شوند، از اصلاح طلبان و مجلس ششم يک تابو خواهد ساخت و اگر اين حربه کارگر نيفتاد، مجلس متحد را به رغم تمام همراهي ها و تمکين ها و حمايت ها مرکز مشکلات خواهد ديد و اگر اين هم نشد در درون خود به جست وجوي متهم ديگري مشغول خواهد شد، و ناکارآمدي خود را تحت الشعاع حذف ها و تغييرهاي گوناگون خواهد کرد، اين تفکر با وحدت و انسجام هيچ نسبتي ندارد. صاحبان اين تفکر تصور مي کنند با فاصله گرفتن از نخبگان و فرهيختگان و حذف جريان هاي منتقد و تکيه بر يک نيروي محدود اما سازمان يافته قادر به اداره کشور خواهند بود اما اين روش براي هميشه نمي تواند ادامه داشته باشد. صاحبان اين تفکر دير يا زود ناگزير از تجديدنظر خواهند بود. به اميد آن که آن زمان دير نباشد.
+ نوشته شده توسط قاصدک در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:20 |
http://www.ghoorghoor.net/images/adver/logo/logo-5.gif